فکر می کنم یک گوشه از قلبم از همان روزهای اول، پایان ما را باور کرده بود؛
فقط من حاضر نبودم صدایش را بشنوم.
انقدر "دوستت داشتم" که خود را به رویای «همیشه» سپرده بودم.
در حالی که می دانستم بعضی آدمها سهم ماندن نیستند،
سهم دلتنگی اند.
حالا که نیستی میفهمم چرا هر بار، از خوشحالی هایم میترسیدم؛
انگار دلم، از قبل نبودنت را عزاداری کرده بود.
با اینحال اگر زمان به عقب برگردد، باز هم تو را انتخاب میکنم...
حتی اگر بدانم قرار است اخر این عشق، تمام عمرم با خاطره هایت زندگی کنم و هر شب بی صدا دلتنگ کسی باشم که روزی تمام دنیای من بود.