مردِ خسته
من آن مردم که از دنیا، فقط زخم و جفا دیدم
به هر دستی که دل بستم، همان دست رها دیدم
شدم هم صحبتِ باران، شدم هم دردِ شبهایش
میان خنده ی مردم، فقط بغض و عزا دیدم
وفا را جست وجو کردم، ولی در کوچههای عشق
به جای عطرِ لبخندت، غبارِ بی وفا دیدم
نه از طوفان هراسم بود، نه از سرمای تنهایی
ولی از آشنایانی که خنجر زد، بلا دیدم
اگر امروز خاموشم، خیالِ بی حسی نکن
هزاران بار در این راه، شکستم... تا صدا دیدم
دگر چیزی نمیخواهم، نه عشق و نه تمنایی
من از آیینه آموختم، خودم را بی کسی دیدم