دلم میخاد گریه کنم بعد اشکام نمیاد
قلبم گرفته کوچولو شده ولی کاری از دستم براش برنمیاد
ذهنم داره چیزایی میگه که نباید بگه
یه چیزی تو گلوم سنگ شده که نه میتونم قورتش بدم نه میتونم بالاش بیارم
اینکه هیچکاری نتونی بکنی اون حس عجیب غریب کوفتی که نمیدونی چیه
افکاری که خودت روشون کنترلی نداری
حرفایی که ده بار مینویسی و پاکشون میکنی
زیادی بی انصافی نیست؟