2777
2789
عنوان

دلم خیلی شکست

106 بازدید | 11 پست

برای داداشم پیام دادم بعد نوتیف گوشیش اومد فهمیدم گوشیش خونس خودش رفته سرکار از سر کنجکاوی رفتم پیامی که براش دادمو نگاه کردم که ببینم چی سیوم کرده دیدم اصلا هیچی سیون نکرده اصلا اسممو هم سیو نکرده خیلی ناراحت شدم خیلی خیلی براش بی ارزشم همیشه بعضی موقع ها باهام بد رفتار میکنه منم هیچی نمیگم ازش میترسم من ۱۸سالمه اون ۳۰سالشه همیشه بهم دستور میده این کارو بکن اون کارو بکن همیشه باهام بد رفتار میکنه من دلمو خوش کرده بودم شمارمو چی سیو کرده ولی الان که دیدم هیچی سیوم نکرده😔😔😔خیلی ناراحت شدم اصلا منو دوست نداره اصلا اندازه یه نخود هم براش ارزش ندارم الان بمیرم یه اشک هم نمیداره برام همیشه باهام بد رفتار کرده بهم توهین کرده من هیچی بهش نگفتم چون مث سگ ازش میترسم چون اگه یه چی بگم سرمو میزاره رو سینم😔😔😔😔💔💔

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

ناراحت نباش شاید بخاطر اینکه گوشی دست دوستاش هستن سیو نکرده ک ی وقت مزاحم نشن

فرزندم،ازملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم.امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد. روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی    خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز. روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد

اشکال نداره گلم مرد ۳۰ ساله اس شما نوجوون ۱۸ ساله اون الان اصلا تو این باغ ها نیست که شماره رو با کلمات کیوت سیو کنه ولش کن محل نزار

کاربری دست دو نفره خودم و دوستم تاپیکای قفل شده مال دوستمه ( هر دو متأهل هستیم آقایون دایرکت ندن لطفا )

اشکال نداره گلم مرد ۳۰ ساله اس شما نوجوون ۱۸ ساله اون الان اصلا تو این باغ ها نیست که شماره رو با کل ...

آخه همه رو فامیل آشنا دوست مامانم بابام همه رو سیو داره من براش بی ارزشم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792