سلام
خیلی خستم
شوهرم همش داره شغل عوض میکنه
اصلا ثبات شغلی نداره
همش بی پول و ندار
در حد خورد و خوراک داریم
اگه بخوایم کار دیگه ای انجام بدیم قطعا باید قرض کنیم
حقوق کم ساعت کاری زیاد داشت الانم اومد بیرون
البته کلا توی دادن حقوقش خییییلی اذیتش کردن و حقش و میخوردن
یه عالمه هم قرض و قسط داریم به خدا
دیگه نمیکشم
زندگی برام خیلی بی رنگه
خودمم درسم تموم شده بیکارم تو خونه دارم دیوونه میشم
به هر دری میزنم هیچ جوابی نمیگیرم چقدر دعا کردم رفتم یه امامزاده چقدر نماز و توسل کردم هیچی به هیچی
انگار اصلا من و ندید
چکار کنم
شوهرم ویزیتور یه شرکت مواد غذایی گلستان بود یعنی این شرکت افتضااااح بود افتضاح خدا بگم چکارشون کنه انقدر حق مارو خوردن
خلاصه میخوام بمیرم انقدر درس خوندم اونم روانشناسی به هیچ جا نرسیدم
کاش حداقل خودم درامد داشتم خونمونم خیلی دوره به همه جای شهر یعنی خییییلی دوریم حاشیه شهریم یه دخترم دارم که نمیدونم اگه رفتم سرکار باید چکارش کنم نمیدونم کجا بزارمش
الانم شوهرم تو این اوضاع گرونی بیکار و بی پول سده
ورا من باید با همچین آدمی که هیچ اینده شغلی نداره و خیلی ادم بی فکریه ازدواج کنم
اون موقع ۱۴ سالم بود خیلی احمق بودم اصلا من برای خودم تصمیم نگرفتم اطرافیانم برام تصمیم گرفتن الانم حدود ۱۳ سال داره از این ازدواج نکبت بار میکذره
کاش بمیرم و دیگه تحمل نکنم
چقدر دیگه
بسه
خسته شدمممممم
کاش خودکشی حلال بود تا الانم هزار بار خودم و خلاص میکردم از این زندگی
کاش حداقل این مردتیکه گمشه بره