اینم شعر من
من همانم که تو را دید گرفتار نشد
چشم مستت زد و این دل پی آزار نشد
من و تو در دل آن دشت پر از عطر بهار
ماه هم شاهد این قصه شد و یار نشد
دل اگر سوخت به لب شکوه و فریاد نکرد
هر که عاشق شد و صابر کم و بیکار نشد
خواستم از تو گذر کنم نشد ای ماه من
هر چه کردم دل دیوانه سبکبار نشد