کافه نادری
نور خورشید از لابه لابه های شاخه ها سرک می کشید ،از بالای درخت چشم انداز قلهک خیلی دیدنی بود. سر جای همیشگی ام نشسته بودم پرنده خیالم اوج گرفته بود. اواسط بهار بود و اوج طراوت و زیبایی طبیعت صدای پا و بعد رادیوی ترانزیستوری اقای حشمت از هپروت بیرونم اورد. از بین شاخه ها سرکی کشیدم. چشمم به اقای حشمت افتاد . آمد و زیر درخت توت روی یکی از صندلی های سیمانی نشست . با ان موهای قهوه ای و صورت بی ریش کمتر کسی در نگاه اول حدس میزد ۴۳ سالش باشد. کیف چرمی اش را باز کرد و چند کتاب بیرون آورد. بعدش صدای رادیو را بیشتر کرد . صدای گوینده اخبار به گوشم خورد درباره سفر شاه به شیراز و افتتاح چند پروژه عمرانی حرف میزد. از همان فاصله داد زدم :
سلام
عین جن زده ها سرش را بلند کرد و با چشمانش دنبال صدا گشت. خندیدم: من این بالام
سرش به سمت بالا چرخید و نگاهش روی من ثابت شد دهانش باز مانده بود لب هایش به زور جنبیدند:
اونجا رفتی چکار تو دختر!؟
بی توجه به او که داشت قبض روح میشد دوباره خندیدم:
نگران نباشید این تفریح هر روزه منه
یه لحظه بهت زده نگاهم کرد ،بعد دوباره به حرف امد: بیا پایین دختر می خوری زمین...خدای نکرده یه اتفاقی بیفته اون دنیا جواب بابات رو چی بدم!؟
باز همان جمله آشنا! طی یک سالی که در این باغ زندگی می کردم بارها این جمله را گفته بود.دوباره صدایش آمد:
... نه وایسا ....نمی خواد بیای... صبر کن برم نرده بون بیارم می افتی
سرش را بین دستانش فشار داد و زیر لبی غرید:وای خدا چکار کنم از دست دیوونه بازی های این ... بیست سالش شده هنوز تو عالم بچگی سیر می کنه
اگر در شرایط دیگری این حرف را میزد می رنجیدم اما ان لحظه از شور و شوق شرطی که قرار بود با او ببندم حرفش نتوانست گرد غم را روی قلبم بپاشد
بعد داد زد:
رجب ...آهای رجب اون نردبون رو بردار بیار ببینم
لحظه ای بعد چشمم به رجب افتاد که هن هن کنان نردبان بلند اهنی رو به سمت درخت می آورد
آقای حشمت سراسیمه گفت: همون جا نزدیک تنه درخت بذارش
رجب نردبان را باز کرد و انچه آقای حشمت خواسته بود انجام داد و بعد با شوخی گفت: نکنه هوس کردید از درخت برید بالا آقا
اقای حشمت پوزخندی زد :من به گور بابام خندیدم این دختره ورپریده رفته بالا
بعد دوباره سرش را بلند کرد و به من گفت: خورشید جون مادرت اروم اروم از شاخه بیا پایین بعد از نرده بون استفاده کن
رجب نگاه اقای حشمت را دنبال کرد و با دیدن من چشمانش از تعجب گرد شد : یا خدا خانم اونجا چکار می کنید
آقای حشمت به نردبان نزدیک شد و به رجب گفت: رجب اون طرف نردبان رو محکم بگیر که داره میاد پایین زمین نخوره
وقتش بود خواسته ام را عملی کنم.با شیطنت گفتم: شرط داره که بیام
آقای حشمت آهی کشید و دوباره با کلافگی غرید:
ذله ام کردی دختر... خیله خوب بگو ببینم شرطت چیه
با هیجان به حرف امدم: باید قول بدی امشب منو ببری خیابون لاله زار
لب هایش را روی هم فشار داد:
لامصب تو اول جون سالم از اون بالا به در ببر بعد سر لاله زار چونه بزن