مامان من یه رفتار خیلی بدی داره اینکه من حس میکنم معنای احترام رو کاملا اشتباه میفهمه من تا الان با این سنم هیچ وقت جایی که دوست داشتم رو نرفتم هیچ وقت تنهایی بیرون نرفتم و در کل حق انتخاب رو از من گرفتن و منو از تمامی جوانب کنترل میکردن و با این حال که این بلا رو سر من آوردن هنوز هم معتقدن که من بی احترامی میکنم مثلا رفتار مامانم همش با هدف این هست که من کنترل بشم مثلا من توی یجای خلوت تو پارکینگ داشتم همینجوری رانندگی میکردم بعد مامانم کاملا بی دلیل برمیگرده میگه همینجا وایسا ! بهت گفتم اینجا وایسا و هیچ دلیلی نداره حتی خودش به زبون میاره که میخوام ادب بشی و بعد که می ایستم ۳۰ ثانیه بعد میگه حالا میتونی حرکت کنی !!!
بخدا دروغ نیست یه شبایی میشد حمله عصبی میومد سراغم حالم فاجعه بود بعد تیک عصبی و اینا هم گرفتم اینقدر گریه میکردم و کسی متوجه نمیشد از شدت تنهاییم فقد دوست داشتم صدای یه نفرو بشنوم شماره هارو الکی میگرفتم حرفی هم نمیزدم فقد میخواستم صدای یه نفرو بشنوم من دیوونه نبودم:) هر کدوم از اعضای خانوادم دردی مشکلی براش پیش اومد من همیشه بودم همیشه بی هیچ قید و شرطی من معنای خانواده معمای درک و همه اینا رو فهمیدم ولی اونا نه
چند وقت پیش مامانم عمل کرد از صبح که رفتیم تا ساعت دو که مامانمو آوردم من نشسته بودم اونجا نمیدونم اطلاع دارید یا نه ولی یسری عمل ها که انجام میشه بعد از به هوش اومدن مریض نباید تا ۲ ساعت بخوابه چون احتمال خفگی هست اون روز من ۳ ساعت تموم سرپا بودم با مامانم حرف میزدم نمیزاشتم بخوابه موقعی که بیمارستان بود برای دستشویی رفتن پرستار صدا زدن کمک به جابه جا شدن غذا خوردن حتی تخلیه کیسه ادرارم من بودم اون شب چشمام باز نمیشد از خستگی بزور نشسته بودم کنار تخت مامانم و تنفسشو چک میکردم ببینم اصلا کاری با من داره یا نه دردش زیاد میشه یا نه درصورتی که همون موقع داداشم رفت خونه با خیال راحت اصلا ! بعد از اینکه مامانم اومد خونه حتی نصف شب میخواست جا به جا بشه یا بلند بشه به من زنگ میزد و من میرفتم کمکش حتی نصف شب
من هیچ منتی نمیزارم هیچ وقت وظیفمه گفتم اینارو تا بگم من خیلی چیزا رو فهمیدم ولی بقیه نه:))