از من.
ساکت بودم.
ساکت تر شدم.
وارد هر گفتگویی نمیشم.
آدابِ معاشرت با آدما رو بلدم.
با صدای بلند سلام میکنم.
با خوشرویی احوال پرسی میکنم.
اما صمیمیت؟ نه.
میرم دفتر، میام خونه، میرم باشگاه، با خانواده شام میخورم، آهنگ گوش میدم، یکم تو گوشی میچرخم و میخوابم.
این شده روتین اکثر روزام.
یه عده به اشتباه فکر میکنن آدم خجالتی هستم.
من اصلاً آدم خجالتی نیستم.
به راحتی میتونم در جمع های بزرگ صحبت کنم.
اگه تصمیم بگیرم وارد گفتگو یا بحثی بشم، معمولاً خوب صحبت میکنم و میتونم روی جمع تاثیر بذارم.
زیاد اهل بگو بخند نیستم.
جمع های دو نفره عمیق رو به جمع های شلوغی که توش هیچ کس رو نمیشناسم ترجیح میدم.
فیلم و سریال خوب دوست دارم.
اما اگه همون یک ربع اول جذبم نکنه، خیلی بعیده ادامش بدم.
صحبت های عمیق رو دوست دارم.
نه این که عاشق صحبت در مورد فیزیک کوانتوم و بحثای عجیب غریب علمی باشم.
اما از گفتگو هایی که موضوع جالبی دارن استقبال میکنن.
روایت ها رو دوست دارم.
روایت آدم ها.
زندگیاشون.
موقعیت هایی که زندگیش میکنن.
دوست دارم آدما روز تولدم یادشون باشه.
اما تا فردای روز تولدم به هیچ کس یاد آوری نمیکنم که تولدم بوده.
معمولاً هم اکثر دوستام جز خانواده ام یادشون نمیمونه.
با خودم میگم مهم نیست.
ولی برام مهمه.
مثل بچه ای که میره توی کمد قایم میشه و لجوجانه میگه هیچ کسو نمیخواد ببینه، ولی ته قلبش دلش میخواد یکی با سماجت و پا فشاری بیاد و در کمد رو باز کنه و بگه باید بیای بیرون.
دلم میخواد با یه دختر خوب وارد رابطه بشم.
ولی خیلی سختگیرم.
اصلاً من کلاً آدم سختگیریم؛ تقریباً تو همه چی.
از یکی خوشم میاد، احساس میکنم شاید آدم جالبی باشه برای آشنایی، بعد فقط یه حرکت ازش میبینم که بهم حس بدی میده، دیگه اون آدم برام تمومه.
البته هرگز اینو تو واقعیت اعتراف نمیکنم.
اتفاقاً میگم خیلی طبیعی که هر آدمی یه سری نقص داشته باشه و هیچ آدمی کامل نیست و باید به آدما فرصت داد و.....
همش حرفه.
از دختری خوشم میاد که بتونم باهاش صحبت کنم.
بتونم روی رابطه واقعی روش حساب کنم.
از رابطه هایی که توش مجبور باشم بشینم فکر کنم چرا دیر سین میکنه و کی باید اول زنگ بزنه و این مسخره بازیا متنفرم.
از دخترایی که جز اندام و ظاهرشون هیچ چیز دیگه ای برای عرضه ندارن و صبح تا شب دارن تو هزار تا زاویه از خودشون عکس میگیرن و میذارن اینور اونور خوشم نمیاد.
نمیگم آدمای بدی ان.
میگم من خوشم نمیاد.
البته احتمال صد در صد اونا هم از من خوششون نمیاد.
از دختری که اهل رابطه های زیادی بوده هم خوشم نمیاد.
دلم یه دختری میخواد که دوسم داشته باشه.
خیلی زیاد.
منم دوسش داشته باشم.
ولی اون بیشتر.
دلم میخواد آدمی باشه که تو زندگیش خط قرمز و چهارچوب داشته باشه.
ولی به حدی رابطمون عمیق و خفن بشه که همه خط قرمزاشو برای من بذاره کنار.
طبیعتاً چنین انتظاری رو همون سه چهار ماه اول ندارم.
چون اگه این کارو بکنه؛ بازم میفهمم این آدم اصلاً خط قرمز و چهارچوبی نداشته از اول و در نتیجه بازم مناسب من نیست.
آخه شما بگید؛ این دیگه چه خط قرمزی که در عرض سه ماه از بین بره؟ این بیشتر خط سفید متمایل به صورتی تا قرمز!
غذاها رو دوست دارم.
با غذای خوشمزه خیلی راحت گول میخورم(:
اینو مادرم میدونه و گاهی از این نقطه ضعفم سو استفاده میکنه و بعدشم میگه زنت خیلی کارش راحت!
البته امیدوارم اون متوجه نشه!
پلو کبابو از همه غذاها بیشتر دوست دارم.
راستش این متنو بیشتر برای خودم نوشتم؛ میخواستم ببینم چقدر خودمو میشناسم، برای همین هر چی از خودم میدونستم رو نوشتم، همینجوری.
ببخشید اگه حوصله سر بر بود.🙃