2777
2789
عنوان

تولد 22 سالگی

83 بازدید | 8 پست

امشب رسماً ۲۲ ساله میشم. نه با ذوق و شوقی که فکر میکردم روزی داشته باشم، نه با هیجانِ شمع و کیک و دورهمی. نشستهام توی اتاقم، به دیوار خیره شدهام و دارم فکر میکنم که این ۲۲ سالگی یعنی چه. یعنی دیگر نمیتوانم پشتِ بهانههایی که سالهای قبل داشتم قایم شوم. یعنی باید بپذیرم که حالا دیگر تقصیرِ بعضی از نرسیدنها به گردنِ خودم است، نه شرایط، نه دیگران، نه بدشانسی.

راستش را بخواهی، زندگی من هیچوقت راحت نبوده. همیشه یک جورهایی پر از چالش بوده؛ از همان سالهای اولیهی نوجوانی تا همین چند ماه پیش. اما این یک سال، این یک سالِ آخر، واقعاً فرق داشت. انگار که خدا یا زندگی یا هر چیزی که مسئول این ماجراست، گفته باشد «خب، حالا وقتِ امتحانِ واقعیات رسیده». و من توی این امتحان، روزهایی داشتم که فکر میکردم از پسش برنمیآیم. شبهایی که اشکهایم را قورت دادم و به خودم گفتم «فقط یک روز دیگر را تحمل کن». روزهایی که آنقدر خسته بودم که حتی دلم نمیخواست از خواب بیدار شوم. اما ماندم. از میان همهی آن سختیها گذشتم، شاید با کلی جای زخم، اما ایستادهام.

و عجیب اینجاست که در میان همین یک سالِ پرچالش، توانستم کارهایی را انجام بدهم که تا قبل از آن باورشان نمیکردم. یک جاهایی پیشرفت کردم که فکرش را هم نمیکردم روزی به آنجا برسم. قدمهایی برداشتم که برایم مثلِ عبور از یک پرتگاه بود، اما رد شدم. این را که مرور میکنم، یک حس عجیب بهم دست میدهد؛ آمیزهای از غرور و حیرت. غرور برای کارهایی که کردم و حیرت از اینکه چطور این همه سال، تواناییهایم را دست کم گرفته بودم.اما راستش، هنوز کلی کار انجامنشده دارم. کلی هدف که باید تیک بخورند؛ توی ذهنم یک لیست بلندبالا هست که هر روز به آن نگاه میکنم و میگویم «کی میرسم به آخرش؟» پول، کار، درس، آینده، استقلال، رسیدن به چیزهایی که سالهاست میخوامشون و هر روز یک قدم از آنها دورتر یا نزدیکتر میشوم.

یک چیز را امشب خوب فهمیدم: حوصلهام برای جشن گرفتن کم شده. نه اینکه تولدم را دوست نداشته باشم، نه اینکه از بودن در کنار آدمها فراری باشم. نه. فقط یک چیز عوض شده؛ دیگر آن دختری نیستم که با یک کیکِ تزیینی و یک مشت بادکنک همهچالش حل شود. الان دغدغههایم خیلی بزرگتر از آنی هستند که در یک شب تولد جا بگیرند. شاید این همان بزرگ شدن است. شاید بزرگ شدن یعنی وقتی به جایِ هیجانِ شمع روشن کردن، به فکرِ روشن کردنِ مسیرِ زندگیت باشی. شاید بزرگ شدن یعنی وقتی شب تولدت را به جای جشن، به فکر و برنامهریزی میگذرانی.


نمیدانم بزرگ شدم یا نه. شاید هنوز خیلی راه مانده باشد. شاید هنوز همان دخترِ سردرگمِ سالهای قبل باشم با یک لایه بزرگتر از مسئولیت. اما این را خوب میدانم که امشب یک تصمیم بزرگ گرفتم. تصمیمی که شاید سالهای بعدِ زندگیام را عوض کند. تصمیم گرفتم از فردا، از همین امشب، از همین لحظهای که دارم این کلمات را مینویسم، دیگر بهانه نیاورم. تصمیم گرفتم با تمام وجودم، با تمام توانِ خستهام، با تمام ترسهایی که توی دلم انباشته شده، بروم به سمتِ چیزهایی که میخواهم. نه به امیدِ شانس، نه به امیدِ اینکه یک روز اتفاقی بیفتند. بلکه به امیدِ تلاش خودم. به امیدِ دستهایی که میتوانند بسازند، پاهایی که میتوانند راه بروند و دلی که هنوز، با وجود همهی خستگیها، نمیخواهد تسلیم شود.

تولد ۲۲ سالگیام مبارک. به منی که تازه فهمیده چه میخواهد. به منی که تازه راه افتاده. به منی که با وجود همهی چالشها، هنوز ایستاده و با خودش عهد کرده که به قله برسد. شاید امروز در میانهی راه باشم، شاید خسته باشم، شاید حتی ندانم فردا چه میشود. اما یک چیز را خوب میدانم: این تازه شروعِ ماجراست.




نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

من ۲۱ سالمه و هیچوقت کسی برام تولد نگرفت و سوپرایزم نکرداولین تولد بعده عقدمو یادم نمیره ک شوهرم هیچ ...

الهی عزیز دلم:(

تولدت مبارک

بیخیال بقیه یه کیک برای خودت بگیر و کیف کن

یه اهنگ خوشگل هم برای خودت بزار

یه شب رو سعی کن بیخیال بشی

تولدت پرتکرار

منم اخرین روز تیر تولدم بود هیچ سورپرایز و دورهمی نبود اتفاقا غم و ترس باهام همراه بود

غم خونه ای که مستاجر گند زد بهش ترس از صدایی که هممون تو این مدت باهاش زندگی کردیم ولی انشاالله که تو سال جدید از زندگی بهترینها برامون رقم بخوره:)

«دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است»

تولدت پرتکرار منم اخرین روز تیر تولدم بود هیچ سورپرایز و دورهمی نبود اتفاقا غم و ترس باهام همراه بود ...


مرسی عزیز دلم

تولد شما هم مبارک انشالله هر چی زودتر مشکلتون حل بشه

ایشالله خیر و خوشی برای همه باشه

چه جالب شما عضو هلال احمر هستین؟

منم قصد دارم انشالله یکم کارام سبک تر شد این مورد رو هم تو برنامه هام قرار بدم

چندین سال پیش عضو بودم ولی خوب اون موقع ابتدایی بودم و عضویتم دانش اموزی بود

الان قصد دارم فعال تر باشم انشالله

مرسی عزیز دلمتولد شما هم مبارک انشالله هر چی زودتر مشکلتون حل بشهایشالله خیر و خوشی برای همه باشهچه ...

🥰

ممنونم انشاالله

انشاالله

اره نجاتگر درجه دو هلال احمر هستم ...موفق باشی

من هدفم دوره پیش بیمارستانی بود اما متاسفانه بنا به دلایلی امکان نبود که بهش برسم دیگه نجاتگر درجه دوم موندم و به جاش دانشگاه رو شروع کردم مهر ترم چهار حقوق میشم

«دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است»

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز