اره
جز حکایت های اوله
شکم زندان باد است ای هنرمند
من خیلی سال پیش گلستان خوندم یادمه
گویا قضیه از این قراره یه اقایی تو جمع دوستان میگوزه بعد همه میخندن اونم شرمنده میشه
میگه خب دست خودم نبود
سعدیم میاد شعر میگه که شکم زندان باده و هیچ دانشمندی گوزش نگه نمیداره
اخر سرم پند میده که به کسی که گوزیده نخندید و بروش نیارین