ماه نهم بارداری
با ۲۰ کیلو اضافه وزن و ۹ ماه پر از حاشیه و استرس و قهر و تنش تنهایی زیر بمبارون جنگ و تنهایی تو خونه و....
نگاه کرد به صفحه گوشی دید لوکیشن زده یه سفره خونه تو فشم
فکر کرد شاید با رفیقش رفته
ولی هی لوکیشن رو نگاه میکرد و دلش آشوب میشد
با اون شکم و اوضاع نشست پشت فرمون
تو ۲۰ دقیقه ساعت ۹ شب خودشو با ۱۶۰ تا سرعت تو پیچ و دور های جاده فشم رسوند به سفره خونه
دید آره ماشین خودشه که اونجا پارکه
به پارکبان گفت من مهمان این ماشینم که اینجا پارکه تو کدوم سفره خونه رفتن؟ پارکبان نشونش داد
پرسید یه خانم و آقا بودن دیگه گفت بله برو پایین دست راست تو یه آلاچیق نشستن
با اون شکم و نفس نفس زنان با درد لگن رفت پایین (هفته ۳۸ بارداریش بود)
از گارسن پرسید آقای فلانی با یه خانم اومد اینجا تو کدوم آلاچیقن نشونش داد
رفت جلو
دید یه خانم ریز نقش کنارشه
غذاشونو خوردن
سفره خالی از غذا دارن گپ میزنن میخندن
رفت تو آلاچیق
شوهر تا دیدش برای اینکه به زنه حمله نکنه دست پیش گرفت و به سمتش حمله کرد که تو اینجا چی کار میکنی
زنه که نیشش باز بود تا نگاش کرد چشماش گرد شد
شروع کرد فحش دادن به اون زنه که این منم
زنش این شکمم این اوضاعم باردارم
و شوهر به جای اینکه آرومش کنه شروع کرد پشت هم سیلی زدن تو گوشش که ساکت باش آبروریزی نکن این گناهی نداره بهش گفته بودم زن دارم زنم بارداره یه ساله ولم کرده رفته
سیلی پشت سیلی
زن فحش پشت فحش به اون زنی که همراه شوهرش بود
از شدت سیلی های گوشواره هاش پرت شده بودن یه طرف
زنی که با شوهره بود میگفت من نمی دونستم زن داره
فرار کرد
فراریش دادن
و شوهر همچنان دست پیش رو گرفته پس نیفته و زن رو بدهکار خودش میکرد
عجب شبی بود
صورت زن از سیلی ها می سوخت و سرخ شده بود