من نوزاد بودم هم خوشبخت نبودم اینو وقتی مامانم از بچگیم تعریف می کنه می فهمم
از نوزادی تا الان خوشبخت نبودم از وقتی به دنیا اومدم توی مصیبت بودم توی مدرسه ، توی خونه خودمون ، توی خونه ی فامیل ها همش عذاب کشیدم نه یه ذره احترام دیدم از کسی نه محبت هیچی ندیدم تا الان ، الآنم که تنهاییم فامیل هامون همه عوضی و لاشخور و داعشی هستند
اونا می خواستن من بمیرم یه بار یه جا رفته بودیم نزدیکش چاه داشت داییم می گفت هر کس بیفته توی چاه به ما مربوط نیست منظورشون من بودم
یه بارم همین داییم به مامانم گفته بود اگه فاطمه گریه کرد بهش توجه نکن بعد من وقتی بچه بودم توی زیرزمین خونمون دوچرخه افتاده بود روم داشتم گریه می کردم نمی تونستم دوچرخه رو از روم بردارم بعد مامانم می گفت ولش کن داداشم گفته گریه کرد هم توجه نکن بعد مامانم پشیمون میشه میاد دنبالم می بینه دوچرخه افتاده روم
همیشه هم میومدن خونمون پسرداییم خرابکاری می کرد وسایل و اسباب بازی های من رو خراب می کرد یه بار پسرداییم قرآن رو برداشته بود مامانم گفت بزارش سر جایش قرآن اسباب بازی نیست که گناه داره بعد داییم گفت پولش رو می دم
کلا خیلی عوضی بودن بابام هم همینطور مثل فامیل هامون بود هر روز توی خونه سر چیز های بیخود دعوا راه می انداخت بهمون پول نمی داد خرجی نمی داد پول رو به فامیل هامون می داد الان چندساله مامانم ازش طلاق گرفته بابام باعث شده ما افسردگی بگیریم اجتماعی نیستیم نمی تونیم ازدواج کنیم هیچ کاری نمی تونیم بکنیم اون موقع ها همیشه توی خونه زندانی مون می کرد نمی ذاشت از چیزی با خبر بشیم خونمون شده بود مثل کره شمالی از هیچی خبر نداشتیم ولی توی بیرون با همه مهربون بود ترسو بود فقط زرنگیش واسه ما بود من مدرسه هم تا آخر نتونستم برم ترک تحصیل کردم بچه ها و معلم ها خییییییلی اذیتم کردن
شاید تو از من خوشبخت تر باشی نمی دونم