یه روز مامانم امیر دوست صمیمی مو با خانواده دعوت کرد بیان شام
من رفتم باشگاه و یه دوش گرفتم
یکی زنگ زد
امیر بود
رسیده بودن من درو با آدامه همینطوری که داشتن میومدن
من داشتم سلام میکردم تا دیدم یه دختری
به چه زیبای وارد خونه شد چشمانش وای چشمانش آهوی بود
وقتی دیدمش رنگ در رخسارم نمونده بود
مگه میشه من عاشق بشم تو همون نگاه اول ؟
وای باورم نمیشه من عاشق بشم؟
خنده داره
ولی مثل اینکه شده بودم
نمیتونستم چشم ازش بردارم
همش زیرزیرکی نگاش میکردم
اسمش از خودش قشنگ تر بود
نازی قلب من بود
بنظرتون اونم مثل من فکر کرده ؟
اگه منو نخواد چی ؟
اونوقت چیکار کنم؟
یواشکی ازش عکس گرفتم تا ببینمش
رفت چایی بریزه اونوقت فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شد
اون شب تموم شد من عاشق شده بودم
تا صحر نخوابیدم فقط به عکسش نکا کردم یک دفعه این به یادم اومد
الا ای آهوی وحشی ..کجای
منو با توست چندین آشنایی
گریه نکن آخه من قربون اون چشای قشنگت برم
دوست داشتم بهش بگم
۴صب بود بی اعصاب پاشدم رفتم پنجره رو باز کردم هوا هنوز تاریکه با کلافگی رفتم سمت در قلبم به شدت درد میکرد پام گیر کرد به مبل و با مغز خوردم زمین یهو نیلا(دختر خالم) از اتاق اومد بیرون
نیلا:
آرمان خوبی چیزیت نشد؟
آرمان:
خوبم
رفتم سمت اتاقم که دستمو گرفت برگشتم با خشم نگاش کردم که دستمو ول کرد و رفت خوابید منم تا صب خوابم نبرد تا صب هزار بار مرگو به چشم دیدم تا اینکه صب شد ارمین( پسر داییم) اومد کرم بریزه که دید بیدارم
ارمین:
پاشو دیگه همه منتظر تو هستن
بلند شدم برم که برم که یه سرد درد شدید گرفتم خودمم نمیفهمیدم چمه که یهو صدای ارمین اومد
ارمین:
پایه یید امشب بریم بیرون؟
من:
بریم ولی زود بیایم
نیلا:
اهه ارمان چرا همیشه اینجوری میکنی یه شبه دیگه
من:
حالم خوب نیس از صب سرم درد میکنه قلبمم بدتر نمیتونم راه برم زیاد
نیلا:
چته چیزیت شده؟
من:
ن ولش من نمیام
ارمین:
آرمان بیا دیگه بدون تو خوش نمیگذره به رفیقتم بگو بیاد
من:
نمیتونم بیام حالم بده
__