سلام
امروز ساعت ۱ ظهر رفتیم خونه مادر شوهرم از شانس شوهرم معده درد گرفته بود (که بخاطر عفونت هست پارسال رفته بودیم اندوسکوپی دکتر گفت باید سال دیگه هم بیای و دقیقا الان شده یک سال و بخاطر رعایت نکردن شوهرم و نخوردن به موقعه ی قرصا دوباره دردش شروع شد)
از همون لحظه که شوهرم منو گذاشت اونجا و خودش رفت مادر شوهرم شروع کرد پیش جاریم گفت پسرم خیلی ضعیف شده هیچی نمیخوره بخاطر تغذیه ی نامناسب این طور شده به من هی میگفت اینو براش تو خونه درست کن اونو درست کن
من هی میگفتم هفته ی پیش ازمایش داده هیچیش نیست فقط دکتر گفت ویتامین دی بدنش کمه وای مگه زیر بار میرفت میگفت نه پسرم کم خونی داره ضعیف شده
تا غروب ادامه داد که پسرم صبحونه نمیخوره ناهار نمیخوره واسه ی همون ضعیفه
حالا من همیشه غذا میزارم سعی میکنم متنوع هم باشه همه جوره هم حواسم به شوهرم هست
بعدش رفتم تو آشپزخونه شنیدم مادر شوهرم داشت به جاریم میگفت اشتباه کردم گذاشتم پرندشو بیاره اینجا یعنی پرنده منو میگفت
خیلی ناراحت شدم بخدا من از گل نازک تر بهش نگفت تا حالا ولی آخه زن تو چکار داری مگه پسرت برای من کلی غصه درست کرد من به تو گفتم که حالا توی خوردنش دخالت میکنی
درکل خانما داشت بهم میگفت پسرم بردی به اسارت گرفتی
من چیکار کنم بنظرتون زیادی بزرگش کردم ؟