2777
2789
عنوان

عروس عجیبب

136 بازدید | 25 پست

آقاا ما رفتیم خواستگاری یه بند خدای

موقع چای آوردن که شد دیدیم طرف با لباس مجلسی باااز

اومد چای آورد ، کلا یه تیکه پارچه بود شاید جدا مد شده من ندیدمم

پدر داماد یه دور سرخ سفید شد بندخداا خیلی بد بودد

😪😟🤣🤣🤣🤣(شماهام دیدین از این موردا

بغض:)

دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

دیگه همه جوری هست

این چیزا برای من تعجب نداره

ریپلای ها رو نمی بینم. درخواست دوستی نده متاهلم و متاهلم نبودم مردای نی نی سایتی جزو انتخابام نبود دیگه خودت بفهم تو این سایت وصله ناجوری نر بی ارزش

الان به تو چه به من چه ها شروع میشه

باز باران با ترانه   با گوهر های فراوان.  می خورد بر بام خانه  یادم آرد روز باران  گردش یک روز دیرین   خوب و شیرین   توی جنگل های گیلان   کودکی ده ساله بودم   نرم و نازک   چست و چابک   با دو پای کودکانه   می دویدم همچو آهو   می پریدم از سر جو   دور میگشتم ز خانه   می شنیدم از پرنده   از لب باد وزنده   داستان های نهانی   راز های زندگانی   برق چون شمشیر بران   پاره میکرد ابر ها را   تندر دیوانه غران   مشت میزد ابر ها را   جنگل از باد گریزان   چرخ ها میزد چو دریا   دانه های گرد باران   پهن میگشتند هرجا   بس گوارا بود باران   به چه زیبا بود باران   می شنیدم اندر این گوهر فشانی   رازهای جاودانی   بشنو از من کودک من   پیش چشم مرد فردا   زندگانی خواه تیره خواه روشن   هست زیبا   هست زیبا   هست زیبا
یقه بااز بدون استین




اووووو

تعجب نداره تو خیابونم از زیر تاپ میپوشم همه چیزاشون معلوم

خلاصه هرکسی یه سلیقه و پوششی داره و اصلا به ما مربوط نیس

بهش فک نکن

طبیعی است که آغازها زیبا باشند:زیرا منطقی نیست کسی نزدت بیاید و بگوید: سلام،من آدم پستی هستم...!

خب الان برای پوشش بقیه تو مجلس خواستگاری ما باید تعیین تکلیف کنیم؟خب هر کی براساس فرهنگ و عرف خانواد ...

خوب عزیزم مگه من تعیین تکلیف کردم؟! اسی اومده تعریف کرده

باز باران با ترانه   با گوهر های فراوان.  می خورد بر بام خانه  یادم آرد روز باران  گردش یک روز دیرین   خوب و شیرین   توی جنگل های گیلان   کودکی ده ساله بودم   نرم و نازک   چست و چابک   با دو پای کودکانه   می دویدم همچو آهو   می پریدم از سر جو   دور میگشتم ز خانه   می شنیدم از پرنده   از لب باد وزنده   داستان های نهانی   راز های زندگانی   برق چون شمشیر بران   پاره میکرد ابر ها را   تندر دیوانه غران   مشت میزد ابر ها را   جنگل از باد گریزان   چرخ ها میزد چو دریا   دانه های گرد باران   پهن میگشتند هرجا   بس گوارا بود باران   به چه زیبا بود باران   می شنیدم اندر این گوهر فشانی   رازهای جاودانی   بشنو از من کودک من   پیش چشم مرد فردا   زندگانی خواه تیره خواه روشن   هست زیبا   هست زیبا   هست زیبا
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز