اسی اینو را گفتی یاد چشمای پسرکم افتادم
بمیرم برا چشمای مظلومش
10ماهش بود مهمونی بودیم و خورشت قیمه داشتن
بغلم گذاشته بودم و غذا میخوردیم بعد هر قاشق غذا که میبردم سمت دهنم با چشماش دنبال میکرد
کله اش را برمیگردون و دقیقا تا ته حلقم نگاه میکرد
الان برا خودش مردی شده و لحظه ای یادم نمیره اون روزا