چند وقت پیش مریض بودم شدید
مادرم به برادرم یاد داده بود اومدن نشستن خونم بهم گفت این امتحان الهیه ! یعنی منظورش این بود دارم تاوان میدم ! میدونم مادرم یادش داده بود با من اونجوری حرف بزنه اونم تو اون حال و روزم
الان بابام مدتهاست مریضه، در واقع سالهاست، همش میگه میمیرم ولی نمیمیره؛ هزار جور درد و مرض گرفته، تا الان دلم براش میسوخت؛ ولی الان به مادرم گفتم یادته با برادرم اومدین نشستین خونم اونجوری گفتین؟ الان بابام هم داره تاوان میده؟ تاوان اون بدیهاش؟ اون دل شکستناش؟ در حق تک به تکمون بد کردن پدر و مادرم ؛ مادرم دستور میداد پدرم اجرا میکرد؛ هیچ یادم نمیره؛ ۸ماهه باردار بودم بابام با مشت و لگد افتاد بجونم زدم؛ چون نمیخواست سیسمونی بده! منم ازشون نمیخواستم ؛ ولی اونجوری کرد تا کلا پا نزارم خونشون! گفت از خونه ی من صدای بچه نیاد! گفتن ما جهاز ندادیم سیسمونی هم نمیدیم ! انگار من ازشون چیزی میخواستم
چقدر منو کوچیک کردن جلو شوهرم
الان به مادرم گفتم بقول برادرم که به من گفت خدا تورو به امتحان کشیده؛ الان بابامم داره امتحان پس میده
گفتم من حلالش نمیکنم
پدری نکرده در حقم
لال شد چیزی نگفت زنیکه ی عفریته