محمد...
با روزای نبودت چیکار کنم؟
کاش از همون اول، آمادهم میکردی که قرار نیست آدمِ موندن باشی.
کاش اون شب نمیاومدی، نمیگفتی «دوستت دارم».
کاش منم برای اینکه دلت نشکنه، نمیاومدم و حسِ چند سالهمو بهت نمیگفتم.
کاش هر دومون فکر میکردیم این حس فقط یهطرفهست...
میدونی دردش چیه؟
اینکه بعد رفتنت فهمیدم عشق، دوطرفه بوده...
ولی بازم آخرش سهممون جدایی شد.
حالا من موندم و یه عالمه خاطره.
با اون راهپلههای که جلو پنجره اتاقمن چیکار کنم؟
همون راهپلههایی که هر بار میبینمش ، اولین تصویر محمد ۲۵ _۲۶ ساله رو نشونم میده و اولین روز عاشق شدنم رو جلوی چشمام زنده میشه.
با اون مبلی که شب خواستگاری روش نشسته بودی چیکار کنم؟
هر بار نگاهم بهش میافته، انگار هنوز همونجایی.
با حیاط خونمون چیکار کنم؟
همون حیاطی که هر بار ازش رد میشم، لحظهی اولین باری که اومدی خونمون، جلوی چشمام تکرار میشه.
اصلاً با این همه خاطره چیکار کنم، محمد؟ شاید فک کنی خاطره ای نساختی و وجدانت راحته
ولی من با کوچک ترین چیزا هم عمیق ترین حس ها و خاطره ها رو ساختم
اخهههه حسم و عشقم واقعی بود 😭
تو رفتی...
ولی انگار هیچکدوم از چیزایی که به تو وصله، حاضر نیستن از ذهن من برن.
کاش یه بار بهم یاد میدادی...
بعد از رفتنت، با این همه «یاد تو» چیکار کنم... اقا معلم خوبی نبودی دخترتوووو بد نابود کردی