محمدم ناگفته های امروز رو برات میخام بگم :
امروز که از باشگاه برمیگشتم، حالم خوب بود... از اون حالایی که فکر میکنی شاید بالاخره داری آروم میشی.
تا چشمم افتاد به ماشینت.
اول با خودم گفتم شاید خودت نباشی... ولی بودی. توی یه لوازمالتحریری. داشتی میخندیدی.
همین یه صحنه، تمام حالم رو خراب کرد.
محمد...
نه اینکه فکر کنم دیگه دوستم نداری، یا بخوام بهت تهمت بزنم. فقط یه ترس لعنتی افتاده به جونم...
۴ ساعت حالم بده ؛عجیبه ترس از دست دادن تویی رو دارم که ماه هاست از دستت دادم 🥲😭💔
شاید همین حال ثابت کنه ک تا خرخره عاشقم
میترسم یه روز یکی دیگه جای منو توی زندگیت بگیره.
میترسم همون لبخندی که امروز روی لبت دیدم، یه روز برای یکی دیگه باشه.
شاید تو فقط داشتی یه خرید ساده میکردی، شاید اون خنده هیچ معنیای نداشت... ولی دل من با دیدنت دوباره شکست.
کاش بجا گفت و گو و خنده با اون خانم
زودتر بیرون می اومدی
من تو دو قدمی ات بودم 💔
و میشدد دیدت
گاهی حسرت ثانیه ها رو دارم
که ۶۰ ثانیه زودتر یا دیر
اگه شرایط پیش میرفت
شاید میشد دیدت
ولی خودمونیما چن درصد ممکن ینفر.تا این حد تو رو بخواد ؟😭
کاش توام همینقد عاشق و دلتنگ من بودی
کاش