ای ملعون عاشقی بیاموز !!!
افرادی را میشناسم آنقدر غرق کار و اداره هستند که از زمین و زمان بریدهاند! از این جلسه به اون جلسه! دائما درگیر آمار و ارقام ،نه لبخندی برلب دارند و نه نشاطی بر چهره ! نه اهل شعر و شاعریاند و نه اهل تفریح ، با بانگ خروس به سازمان میآیند ،وشب خسته با تنی رنجور به خانه برمیگردند! نمیدانند عشق چیست و عاشقی کدام است . باید درس عاشقی به آنان آموخت تا عشق در خانه دلشان و خانواده و سازمانشان جاری شود .
هر جا این افراد را دیدید این حکایت را برایشان بخوانید شاید عشق به دلشان بنشیند!
شیخ حسن جوری میگوید: درسالی که گذارم به جندیشاپور افتاد، سخنی از "محمد مهتاب" شنیدم که تا گور بر من تازیانه میزند. دیدمش که زیر آفتاب تموز نشسته، نخ میریسد و ترانه زمزمه میکند.
گفتم: ای مرد خدا، مرا عاشقی بیاموز تا خدا را همچون عاشقان عبادت کنم. محمد مهتاب گفت: نخست بگو آیا هرگز خطی خوش، تو را مدهوش کرده است؟ گفتم: نه!
گفت: هرگز شکفتن گلی در باغچۀ خانهات تو را از غصههای بیشمار فارغ کرده است؟
گفتم: نه!
گفت: هرگز صدایی خوش و دلربا، تو را به وجد آورده است؟
گفتم: نه!
گفت: هرگز صورتی زیبا تو را چندان دگرگون کرده است که راه از چاه ندانی؟ گفتم: نه!
گفت: هرگز زیر نمنم باران، آواز خواندهای؟
گفتم: نه!
گفت: هرگز به آسمان نگریستهای به انتظار برف، تا آن را بر صورت خویش مالی و گرمای درون فرو نشانی؟
گفتم: نه!
گفت: هرگز خندۀ کودکی نازنین، تو را به خلسۀ شوق برده است؟
گفتم: نه!
گفت: هرگز غزلی یا بیتی یا سخنی فصیح، چندان تو را بیخود کرده است که اگر نشستهای برخیزی و اگر ایستادهای بنشینی؟
گفتم: نه!
گفت: هرگز زلالی آب یا بلندی سرو یا نرمی گلبرگ یا کوشش مورچهای، اشک شوق ازدیدۀ توسرازیرکرده است؟
گفتم: نه!
گفت: هرگز شده است که بخندی چون دیگری خندان بوده اند؛ و بگریی چون دیگری گریان بود؟
گفتم: نه!
گفت: هرگز بر سیبی یا اناری، بیش از زمانی که به خوردن آن صرف میکنی، چشم دوختهای؟
گفتم: نه!
گفت: هرگز عاشق کتابی یا نقشی یا نگاری یا آموزگاری شدهای؟
گفتم: نه!
گفت: هرگز دست بر روی خویش کشیدهای و بر زیبایی و حسن رویت که نعمت خالق است؛ اندیشه کرده ای؟
گفتم: نه!
گفت: از من دور شو ای ملعون، که سنگی را میتوان عاشقی آموخت، اما تو را نه....!