تو همانی که به قصر دل من سلطانی
حاکم قلب منی، خوب خودت میدانی
همهی فکر و خیالم، فقط اندیشهی توست
تو همانی که در این خاطرهها پنهانی
در دلم عشق کسی نیست به جز عشق رُخَت
خط به خط راز مرا از نگهم میخوانی
قلبم از هر نفس تو ضربان میگیرد
همه شب در تپش جان و دلم مهمانی
شدم انگشتنمای همهی مردم شهر
همه گویند که دیوانه و سرگردانی
دگر افزون شده از زخم زبان، دردِ دلم
تو همانی که همه درد مرا درمانی
حکم کن ای شه احساس دل عاشق من
حاکم عشقی و این را به یقین میدانی...
فرهادم🫂❤🤍