کلاس پنجم شیشم بودم واسه اخرین بار سوار دوچرخه شدم یروز عصر بود دم کوچمون داشتم بازی میکردم بابام همون موقع اومد خونه کلی دعوام کرد و گفت دیگه حق نداری سوارشی بزرگ شدی🥲🥲یادمه کلی ناراحت شدم شبش گریه کردم و دیگه سوار نشدم حتا وقتایی که بابام نبود
الان همسایمون یه پیرزنه اومد دم در گفت اگه یخ دارین یکم واسم بیار رفتم بهش دادم خاستم بیام خونه داداشم تو کوچه داشت دوچرخه سواری میکرد هی بم گفت اجی بیا یه دور بزن
سوار شدم بابامم تو خونه بود
خیلی دلم واسه دوچرخه سواری تنگ شده بود
چنتا دختر همسن و سال خودمم با دوچرخه بیرون بودن
ولی استرس اینو داشتم بابام بیاد بیرون🥲یه دور زدم پیاده شدم
دلم میخاد گریه کنم هعی