نمیدونم این از کیه ولی خیلی درسته:
«عشق در میانسالی شاید بیرونکشیدن خرده شیشه از تن عریان یکدیگر باشد، در سکوت یک عصر پاییزی.
همینقدر بی صدا، خونچکان، محزون.»
این متنو چند روز پیش تو سوشال مدیا دیدم
چقدر زندگیش کردم وقتی سنمون کم بود مردی که امروز کنارمه هیچکدوم انقدر درد نداشتیم و زخم نخورده بودیم نه اینکه بی درد باشیم نه اما زخم هامون انقدر ها هم عمیق نبودن زندگی انقدر بهمون روی تلخشو نشون نداده بود اینکه کنار هم باشیم رو حق خودمون میدونستیم اما امروز که کنار همیم این رو بزرگ ترین لطف جهان میدونیم دیگه پشت سکوت هامون اون سرخوشی و بی غمی اون روزها نیست نوع خاصی از غم پشتشه حسرت تمام این سالها که میتونستیم کنار هم باشیم اما زورمون نرسید یک روزی فکر میکردم که هیچ شبی رو نمیتونم کنار مرد دیگه ای صبح کنم ولی سالها محکوم شدم به زن بودن برای مردی که محرم قلبم نبود فکر میکردم اگر مردی که تمام قلبم رو بهش باخته بودم رو کنار زن دیگه ای ببینم میمیرم اما نمردم هیچ کدوم از این اتفاقات و هزار یک درد دیگم من رو نکشتن فقط زخمی شدم جفتمون تا حد امکان زخمی شدیم شاید برای این نمردیم که امروز دوباره کنار هم باشیم شاید تمام این اتفاقات برای این بود که عمق این عشق رو بفهمیم شاید این دردها برای پخته شدن عشقمون بود شاید بهای این عشق بهترین روزهای جوانیمون بود