چندروزه پیش باهمسرم پیامکی حسابی دعوا کردیم..
راستش تواین چهارسال نشده بود اینجوری بحث کنیم..
من تصمیمگرفتم برم خونه پدرم..چون توی آخرین پیامش گفت اگه واقعا منو نمیخوای توافقی جدا شیم البته در حد حرف گفت که من بترسم..
به یک مشاوری که همیشه باهاش صحبت مبکردم زنگ زدم با کلی گریه وخیلی آروم شدم..گفت حق بامنه و گفت پدر یا مادرم پادرمیونی کنن..
خلاصه به مادرم زنگ زدم ماجرا رو گفتم اومد خونمون وبهش گفت چرا من اینقدر ناراحتم؟؟؟..
همسرم برخلاف انتظارم وقتی اومد خونه خیلی خوش برخورد بود..مادرم نشست باهردومون صحبت کرد .
همسرم هم زد به فاز شوخی وخنده ..که ما مشکلی نداریم ومن دوسش دارم وخودش مسائل روبزرگ میکنه.
خلاصه آشتی کردیم
اما درد من دوا نشده..درسته آشتی کردیم..اما مسئله من حل نشده باقی موند..ازاون روز دلمباهاش صاف نیست..بدجور شکسته..دلتنگش نمیشم..حرفاشم برام بادهواست..حتی بهش نگاه هم نمیکنم..
نمیدونم چه کنم...حرفایی که توی دعوا گفت دلم رو بد شکسته..