رفته بودیم بیرون با عمه هام و مامانم داشتیم راه میرفتیم یهو دیدم هی یکی داره دست میزنه به کمرم گفتم خوب عممه دیگه برنگشتم یهو دیدم هی ادامه داره یهو برگشتم دیدم یه مرد تقریباً ۴۰ ساله 😐 با دوستاش هر هر میخندن اینقدررررر عصبانی شدم به عمم گفتم چرا نگفتی؟؟؟؟؟؟ اینا هم سریع رفتن ! بابا من جای دخترتم از عمم بیشتر عصبانی بودم