سلام دوستان وقتتون بخیر داستان یکی دیگه از دوستامو براتون اوردم امید وارم کمک کنید و نظر بدید
یکی از دوستام که همکلاسیم هستش ارزو داره که تو ازمون سردفتری شرکت کنه و از استقلال خوشش میاد با خانوادش مخصوصا مادرش یکم مشکل داره و تو پرداخت شهریه دانشگا هر ترم میمونه چیکار کنه کار نیست که کار کنه خودش میگه از بس به فکر پوله که باوجود اینکه دختر زرنگی هستش داره درس خوندن یادش میره و همش به فکر اینکه شهریه دانشگا رو چجوری جور کنه چجوری خرج خودشو بکشه چجوری.......
با یه پسری تو دانشگا دوست شده بود پسره فوق لیسانسشو گرفته و الان مغازه داره وضع مالیش متوسطه خوش پوش و خوشتیپ ورزشکار قیافش خیلی امروزیه اهل نماز و روزس مشروب اینا نمیخوره سیگار نمیکشه چند وقته دارن از ازدواج حرف میزنن مثل اینکه میخوان بهمن امسال رابطه رو جدی کنن دختره خیلی خوشحال بود اما میگه یه مدتی حرفاش یه جوریه هنوزم براش گل میخره کادو میخره مهربونه باهاش اما گفته حالا تا میام خاستگاریت خودتو با دانشگا سرگرم کن بعدا حق نداری درس بخونی کار کنی باید بعد ازدواج همیشه خونم تمیز باشه همیشه غذا اماده باشه هیچ وقتم از نظر مالی کم نمیاری دخترم با نا امیدی گفت من ارزو دارم یه کار رسمی داشته باشم دوست ندارم تا اخر عمر بچه داری و خونه داری کنم همش خونه باشم پسره هم گفته یا من یا هدفت تازه سر این موضوع خیلی تند با دختره حرف زد و بعد قهر کرد ظاهرا به دختره دستم زده نمیدونم تا چه حد و تا کجا پیش رفتن دختره هزار دلیل داره برا ادامه دادن هزار دلیل داره برا جدا شدن از این پسره من خودم چند باری دیدم وقتی حرف میزنن پسره خیلی پسر خوبی به نظر میاد ولی لای حرفاش یه چیزایی میپرونه مثلا وقتی از اینده حرف میزنه خودش تنهایی تصمیم میگیره اینکه ماه عسل کجا برن بعد ازدواج کجا زندگی کنن دختره هم باید خونه دار باشه یا بعضی وقتا هنوز بحث نکردن هنوز چیزی نشده میگه اعصابمو بهم نریز ازش پرسیدم گفتم پسره عصبی دست بزن داره یا فوش میده؟میگه هیچ کدوم فقط قهر میکنه ولا بهم بی احترامی نکرده