نمیدونم چرا بقیه این همه خوشبختن و من نه😟
ی دختر خواهر شوهر دارم، یک بار عروسی کرده طلاق گرفته این شوهر دومش هست، هر ماه مسافرت، کادو های گرون، شوهرش هم گوش به فرمان خانوم
ی جاری دارم ماه به ماه نمیاد خونه مادرشوهر، همش با خواهرای خودش میره بیرون و گردش، شوهرش هم اصلا ننه بابا یادش نیست
ی همسایه داریم شوهرش صبح میره سرکار، این دختره میاد خونه باباش تا شب که شوهرش بیاد، خونه مادرشوهر هم هفته ای یک بار دو سه ساعت میره
منه بدبخت هم ی شوهر افتاده سرم که مثلاً کارمند هست تابستون تعطیله قرار شد بره سرکار برادرش کمک خرجی بیاره ماشین بخریم
صبح تا شب میره سرکار برادرش، مفتی کار میکنه براش، پول هم فعلا سه ماهه نداده
چون شوهرم ماشین نداشت و برادرش ماشین داده بهش که فعلا دستش باشه
البته جالبش اینه ما حق نداریم با ماشین بریم بیرون یا مسافرت چون شوهرم اعتقاد داره ماشین مال برادرش هست پس ماشین باید برای رفت و آمد برادر زاده هاش یا گردش رفتن اونا استفاده بشه نه منه فلک زده
شب هم میاد خونه، مامان مامان راه میندازه که پاشو بریم اونجا خونه ننم
پس چطور بقیه خوشبخت شدن و من نه؟
من هیچی برای شوهرم کم نزاشتم
خانوادم هیچی براش کم نزاشتن
ولی از خانواده من متنفره فقط دنبال حرفه قهر کنه نره اونجا
خانواده خودش به چشم نوکر بهش نگاه میکنن ولی بازم همچنان عاشق و وابسته اونا هست
با جون و دل خونه خریدیم با هزار تا آرزو ازدواج کردم، دلم نمیاد طلاق بگیرم دشمن شاد بشم
تو ی برزخ گیر افتادم، صبح تا شب گریه
از خدا میخوام عزیز های مادرشوهرم رو به خاک سیاه بنشونه که آرزوش خوشبختی دختر و نوه اش هست و چون از اون یکی عروسه میترسه چیزی بهش نمیگه
ولی شوهر خر من شده راننده مخصوص ننه اش و برادرزاده هاش