دیدمش بعد از مدت ها
فکرشو نمیکردم توی کتابفروشی ببینمش
وقتی دیدمش دلم میخواست فرار کنم راه فراری نبود باهام مهربون بود بهم لبخند میزد و با گرمی ذوقمو میکرد
یه سری کتاب خریدم خودشم بهم چندتا کتاب پیشنهاد داد گفت اینارو هم حتما بخون گفتم مرسی از چشمام اشک سرازیر بود توی مغازه همه زل زده بودن بهم این دختر چرا انقدر گریه میکنه؟
وقتی دیدمش ناخوداگاه فقط گریه نمیتونسم حرف بزنم خودمو جدی و سرد نشون میدادم ولی تو دلم داشتم ذوقشو میکردم
بعدش ازش تشکر کردم و از اونجا زدم بیرون
و باز در طول مسیر گریه
رفتم یه گوشه نشستم یه خانومی اومد پیشم گفت دخترم خوبی؟ گفتم آره گفت پس چرا انقد گریه بغضم ترکید گفتم داستانش طولانیه گفت میشنومت براش تعریف کردم گفتم یکیو میخواسم اونم منو میخواست ولی باهم تفاهم نداشتیم و ازش جدا شدم و دوباره دیدمش
وقتی داشتم میکفتم یهو دیدم دورمون پر از ادم شد و داستان برای خیلیا جالب و هیجان انگیز بوده
همش خواب بود و از خواب پریدم و توی واقعیتم گریه کردم:)
جالبترین قسمت ماجرا برای من این بود که وقتی رابطهمان تمام شد، گریه نکردم انگار ذهنم آن روز اجازه نداد احساساتم بیرون بریزند. اما ماهها بعد، در یک خواب، خودش آن مواجهه را ساخت؛ تا بالاخره اشکهایی را بریزم که آن روز نریخته بودم