2777
2789
عنوان

دلنوشته

1 بازدید | 0 پست

از بچگی یادمه اینقدر خونواده ام غرق دنیا و مشکلات خودشون بودن که همیشه سعی میکردم بچهی ارومی باشم و شیطنت و کار بدی نداشته باشم همیشه اطرافیان میگفتن چقدر بچه آرومیه چقدر بیشتر از سنش میفهمه

از همون سن میدونستم نباید کاری کنم بابام عصبانی بشه مامانم خسته بشه

این روزا بیشتر روزای بچگیم یادم میاد ،بیشتر دلم میگیره ..انگار که عمیقاً قلبم درد میگیره واسه اون دختر بچه طفلی ۳،۴ ساله که کسی حواسش بهش نبود ...گاهی یه چیزایی یه غم هایی نمیگذره ...انگار غم نهادینه شده باشه

من هنوزم تو این حال و روزم خودمو اون دختر بچه ۳،۴ ساله میبینم که یواشکی میرفت یه گوشه گریه میکرد که کسی متوجه نشه

همیشه حاشیه زندگی آدمای مهم زندگیم بودم انگار

کسی غم و غصه و درد منو ندید

از همون بچگی بهم القا شده که باید عاقل باشم باید درست رفتار کنم

تو ظاهر شاید شدم همونی که خواستن

ولی ته وجودم متلاشی شده

من خوشحال نیستم ...منی نمونده دیگه

اعتماد به نفس و حال خوب ندارم

خودمو دوست ندارم

من بلد نیستم تنهایی حال خودمو خوب کنم


تو کل دنیا یه نفر هم نبود که من براش اولویت باشم

روتین زندگیم همین شده که میگذرونم ولی تو کل تنهایی و شب حال و روز من همینه

منم و اشکایی که تموم نمیشه

منی که تنهاس که دوست داشته نشده انگار

که ساده ترینا واسم حسرت شده

تو زندگیم واسه همه چی دویدم و خیلی چیزا رو نداشتم

ولی تو این حال و شرایط که هستم انگار ته حال بدمه که نمیگذره ..

یه بغض و غم تموم نشدنیه که حتی الان کسی رو ندارم که باهاش حرف بزنم

خدایا خیلی بد باهام تا کردی

من همیشه سعی کردم آدم خوبی باشم واسه بقیه

ولی تو همه چی رو ازم دریغ کردی

من هیچی نمیخوام ازت دیگه

توام خیلی وقته منو کنار گذاشتی




ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز