خیلی بیقرارم.حال خوشی ندارم
تو زندگی با خانواده خودمو پرنده ای در قفس میبینم
از سر اجبار زندگی با آدمهایی که هیچ وقت انتخاب نکرده بودم
با سبک زندگی ک خودم نساخته بودمش
روبرو شدن هر روز با آدمهایی که بار ها اذیتم کردن
و من هنوز تو یه خونه با اونها
ن میگردم ن جایی میرم
پدرم اینقدر بی اعصابه نمیشه به بار بهش گفت منو ببر فلان جا
با اینکه در جمعیت هستیم
بشدت حس بی کسی و تنهایی دارم
تنها امید زندگیم درس و دانشگاه بود
اما اونم رفت و به اجبار از دی برگشتم و نرفتم
در طول این ماهها نمردم
ولی سختترین و بدترین روزهامو گذروندم
خدا کنه به دریچه باز بشه من برم بیرون
از چارچوبی که کاملا ناخواسته درش قرار گرفتم