حالم خیلی بده ،قضیه واسه بابامه دو ماه پیش خونه ی دوتا زنه کار میکرد کار ساختمونی انجام میده.خودش میگفت زنا تو خونه جلوی من تاپ و شلوارک میپوشیدن و موهای رنگ شده و ... هی بهم میگفتن اوستا بیا غذا بخور چی دوست داری زعفران هدیه دادن بهش(دوستان خاهشا نگین خونه ی خودشه هرچی خاست بپوشه وارد حاشیه نشین موضوع الان یه چیز دیگست پای زندگی ما در میونه) روزا یه جا سر کار میرفت و بعد از ظهرا میرفت پیش این زنا و تا دیر وقت میموند و میگفت شوهر زنه شب کاره. یبارم با سر زخمی و شکافته شده برگشت گفت از نردبون خونشون افتادم.خلاصه کارشو تموم کرد میگفتیم پولتو گرفتی میگفت نه. قرار بود ازشون برنج هم بخره.