من تا قبل از ازدواج این شکلی بودم فکر میکردم کل دنیا این شکلیه حتی توی شهرستان همه شکلی بودن
بعدش ازدواج کردم اومدم شهر بزرگ تازه فهمیدم چقدر اوضاع فرق داره
مثلا خواهر شوهرم که میبینم هم سن خودمه حدوداً حتی یه ذره بزرگتره راحت همه جا میره همه کاری میکنه همش در حال خوش گذرونی مثلاً چند وقت پیش از ساعت ۸ صبح تا فکر کنم ۴ بعد از ظهر رفته بود پارک با دوستای دبیرستان قدیمیش بعدش اومد خونه مادر شوهرم غذاشو قشنگ خورد دوباره آماده شد با دوستای الانش رفت بیرون تا ساعت ۱۱ شب بعد به مامانش زنگ زد گفتش که آره مامان میخوام برم بیمارستان پیش عمه رفت حدود سه چهار ساعت هم بیمارستان پیش عمش موند عمش دکتره
بعدش عمشم خیلی شیک آورد گذاشت خونه فرض کن از ساعت ۸ صبح تا ساعت ۲ شب در حال بیرون و اینور اونور بود