تاپیک قبلم واسه دو هفته پیشه که داستان چیه
6سال کسی رو دوست داشتم اونم همنیطور نه پول داشت نه کار رفت سربازی کل پستاش باهاش حرف میزدم خوابش نبره وقتی نبودم کلی زجر میکشید اینارو خودش گفت بعدا به مامانم التماس میکرد راضی بشه در نهایت بعد یه مدت دوری که انداخته بودم من چون بهم گفته بود برو و خانواده ها جدامون کردن
دوباره بهش پیام دادم و گفت صبر کن درستش میکنیم بااهم عشق تو تا تو قبرمم باهامه من بعد تو مردم از این حرفا من بهش اعتماد کردم اما در نهایت ناباوری وارد رابطه ی دیگه ای شد بخاطر اینکه دختره پول داشت و می رفت کار یاد بگیره که این پسره رو هم ببره با خودش که ضرر نکنه واسه مغازه داری
دخترو مینداخت جلو که بره کار کنه خودش تو خونه خوابه و مواد میزنه و برا من اینارو تعریف میکرد وقتی ازش جدا شدم و میگفت من دیگه قلب ندارم اون دخترم خودش دوسم داره سیوش کردم معجزه زندیگم میخواد بهم پول بده
اما یجوری برامن تعریف میکرد که تو هیچ کاری برام نکردی این دخترو نگاه چیکار میکنه درحالی که من یواشکی باهاش بودم کلی تحقیر شدم از طرف خانواده محدودیت شدید داشتم اما همه جوره دوسش داشتم با اینکه وقتی عصبی میشد اخلاقش گوه بود
اما رفت اه من دنبالشه همیشه و نمیدونم مقصر منم یا اون...