من با پسرعموی خودم دوست شدیم و عاشق هم بودیم اما اون بهم دست میزد همش آخرم بکارتمو ازم گرفت اولاش یه جوری خوب بود که فکر میکردم واقعا عاشقامه خدا بود اصن نمیفهمین چی میگم از همه لحاظ عالی یه مرد کامل بخاطرم رفت سربازی بخاطرم نظام اسم نوشت اما خانوادش همش دنبال ایراد گرفتن از من بودن دائم منو جلو چشمش خراب میکنن حالا خودشم خسته شده منم خسته شدم نمیدونید چقدر دعوا میکنیم چقدر بحث چقدر فحش خودم خواهرم مادرم میده اسم ناموس مادرمو میره دائم شرط شروط آره حق نداری این کارو بکنی حق نداری اونجا بری بیرون بری سیمکارت قبلیت رو بشکن اول اینارو میزاشتم پای دوست داشتن بارها منطقی و عاقلانه حرف زدیم که گذشت اون زمان دخترا بیرون نمیرفتن گذشت دخترا روسریشون از سرشون نمیوفتاد اما قبول نداره دائم منو با خواهراش که عقب موندن واقعا یکیشان روانیه اعصاب معصاب قاطی یکی دیگم کلا ساده وضع خانوادگی روستا زندگی میکنن.. من باورم نمیشه اون پسره مهربونم بچه ناز که همش بهم میگفت چشم بخاطرم تو روی خانوادش وایساد الان سرد شده باشه هیچی براش مهم نباشه نه حال خرابم نه بی اعتمادی من به خودش هیچچ حتی قهر هم میکنم محل نمیده اصن پیام نمیده بده هم من طلب کارم
چیکار کنم نمیتانم جدا بشم نمیتانم بمانم ماندن تو شرایط سخت اصن زجره همش گریه ناراحتی نماندن هم مشکلات خودشو داره درست سن ازدواجم خودمو بدبخت کردم الان خاستگارامو دارم رد میکنم تو شهرستان هم هستیم کسی پیدا نمیشه دختری که بکارت داره رو نخواد
جدا شم به ایندم برسم یا گولش بزنم بگیرمش زبان
زندگیم سیاه شده