عزیزترینم
این دلنوشته رو با قلبی که تکهتکه شده اما هنوز هم با اسم تو می تپه برات مینویسم خداحافظی کردن با تو یعنی وداع با نیمی از وجودم یا پایان تمام رویاهایی که برای آیندمون بافته بودم
فقط میخوام بدونی که رفتن تو پایان داستان من نیست تو هنوز تو تک تک ثانیههام هستی تو از من جدا شدی اما از من نرفتی راستش را بخوای این روزا حالم اصلاً خوب نیست ساعتها به عکست خیره می شم بیامان اشک میریزم و دنیا برام چنان تلخ و سرد شده که کل دنیا متنفر شدم انگار با رفتن تو رنگ از زندگیم پریده و همهچیز بیمعنی شده
میخوام بدونی که چقدر تو را دوست داشتم... شاید هیچ واژهای نتونه عمق این عشق را توصیف کنه من با تمام وجودم تو را خواستم همیشه در خلوت خودم،تو را در لباس سفید دکتری تصور میکردم همانجایی که می دونستم لایق اون هستی
حالا که در این مسیر بی تو قدم می ذارم میدونم که تا آخرین لحظه عمرم حسرت دستهای کوچولوت را میکشم که دیگه در دست من نیستن این حسرت سایهای است که هرگز از کنار روح من دور نمیشه
در میانِ این درد و دلتنگی تنها یک خواهش از تو دارم لطفا خیلی مراقب خودت باش سلامت بودن و آرامش تو برای من از هر چیز دیگه ای تو این دنیا اهمیت داره همیشه به فکرت هستم باید بدونی که بعد از تو قلب من دیگه جای هیچکس دیگه نخواهد بود من همینجا تو خاطراتمون میمونم و تا ابد مجرد میمونم هیچکس تو این دنیا نمیتونه جای خالی تو را برام پر کنه چون تو تنها کسی بودی که تمام دنیای من شدی
اگر تقدیر این نبود که در این دنیا با هم باشیم شاید در دنیای دیگری در جایی که عشق معنای دیگری دارد دوباره به هم برسیم شاید اونجا ؛جایی که دیگر نه جدایی باشه و نه این همه تنهایی من و تو دوباره یکی بشیم
تو برو و برای رسیدن به آن لباس سفید و تمام رویاهایت بجنگ اما بدون که کسی هست که تا آخرین دم با یک حسرت ابدی تو را عاشقانه دوست خواهد داشت
تو همیشه برای من همون دختر کوچولوی قشنگم خواهی موند
خداحافظ همه ی وجودم
دیدار به قیامت