پارت 35🫶✨
فردا صبح با صدای شیر حموم از خواب بیدار شدم حتما سپهر رفته بود حموم
خمیازه ای کشیدم و پا شدم رفتم آبی به دست و صورتم زدم و رفتم تو آشپزخونه چای ساز رو زدم و خامه و مربا و پنیر گذاشتم رو میز خیار و گوجه و گردو ام گذاشتم نون گرم کردم و گذاشتم رو میز داشتم چای میریختم که سپهر اومد سلام کردم که گفت سلام صبح بخیر
داشت با حوله موهاشو خشک میکرد رفت تو اتاقش و ده دقیقه بعد اومد چاییشو کلافه عوض کردم و نشست صبحونه بخوره
منم لقممو گذاشتم تو دهنم سنگینی نگاهشو حس کردم که سرمو بالا گرفتم نگاش کردم
نگاهش رفت سمت لبام که لپام یکم حس کردم قرمز شد از خجالت
با پوزخند نگاهشو ازم گرفت
این روزا رفتارش داشت عوض میکرد داشت زیاده روی میکرد!
برای اینکه جو عوض شه گفتم : دیشب دیگه کی اومدی / ناخداگاه نگاهش رفت سمت لپم جایی که دیشب بوسیده بود
منم خودمو سرگرم خوردن نشون دادم یعنی اینکه خبری ندارم از دیشب
گفت : دیر وقت بود تو خواب بودی / هوم بیمارستان بودی؟ / نه/ منم دیگه سوالی نپرسیدم
و جفتمون صبحونه رو خوردیم
: برو آماده شو میخوام ببرمت یه جا / بزار اول میز رو جمع کنم / من جمع میکنم تو برو / خیلی رفتارش عوض شده بود مشکوک نگاهش کردم که بدون توجه بهم میزو جمع کرد
منم ناچارا رفتم سمت اتاق و شومیز صورتی خنک پوشیدم با شلوار بگ گشاد قهوه ای یه شال قهوه ای ام انداختم رو سرم و با یه آرایش مختصر رفتم تو هال
سپهرم آماده نشسته بود رو مبل تیشرت مشکی دکمه ای پوشیده بود با شلوار سورمه ای.
با دیدنم پا شد و سوئیچشو برداشت و سمت ماشین رفتیم
بدون حرف سوار شدیم و راه افتاد
کنجکاو گفتم : خب سپهر کجا میریم؟ / بریم میفهمی/ با واستادنش تو یه پاساژ با تعجب نگاش کردم و گفتم : من خریدی ندارم / پیاده شو ببینم بچه اینقدر غر نزن / خنده ای کردم و پیاده شدم
اونم پیاده شد
دستمو گرفت و منم همراهش هرجا اون میرفت میرفتم
رفتیم سمت یه مغازه پر از لباسای بلند خوشگل دخترونه
مزون لباسای مجلسی بود
سپهر به فروشنده ها سلام کرد اوناهم با روی خوش جواب دادن و یکیشون که خیلی مهربون بود اومد سمتون و گفت : اگه کمکی هست در خدمتیم کار برای این خانوم کوچولو میخواین؟ / سپهر : بله یه لباس پوشیده و خوب، لطفا راهنماییشون کنید / دختره با ذوق گفت : چشم بفرمایید از این طرف / سپهر رو بهم گفت برو هرکدوم دوست داری بردار من اینجام میام حساب میکنم / سپهر لباس برای چی؟ / عروسی یکی از فامیلاست آخر هفته من و توهم باید بریم دلخور نگاهش کردم که جدی و با اخم گفت : لختی و کوتاه نباشه/ هیچی نگفتم و همراه اون خانومه رفتم
آخه چرا باید بریم عروسی!! اونم با سپهر بین این همه فامیل فضول!! الان کلی در موردمون حرف میزنن،..
ناچارا نگاهی به لباسا میکردم و اون خانومه ام یه ریز داشت در موردشون توضیح میداد من اصلا نمیفهمیدم چی میگه
یهو چشمم به یه لباس آبی آسمانی افتاد که یقش کاملا پوشیده بود و تا بالای گردن بود حتی گردنم کاملا پوشیده بود دستاشم یکم پایین تر از آرنج بود و آستین پوفی بود که دور مچ تنگ میشد
سر شونه هاش حالت پوف داشت دور کمر یه حالت تنگ تری داشت و پایین تر گشاد تر میشد خیلی به دلم نشسته بود قدشم تا مچ پا بود..
همینو انتخاب کردم و سپهر حساب کرد خیلی ام قیمتش گرون بود
به کفش فروشی ام رفتیم و یه کفش عروسکی مشکی برداشتم که روش پاپیون بود
یه شال مجلسی ام رنگ سبز یشمی برداشتم
من دیگه خریدی نداشتم خسته به سپهر گفتم من خریدی ندارم
چیزی نگفت که دیدم نگاهش به سمت جواهر فروشی خیلی بزرگ و مجلل بود که طلاها داخلش از داخل ویترین برق میزدن
دستمو گرفت و رفتیم داخلش
اینقدر طلاهاش خوشگل بود که من مات و مبهوت نگاهشون میکردم
اگه به من بود همه طلا فروشی رو میخریدم
با مشورت با سپهر یه سرویس خوشگل برداشتم گوشوارهای آویزی که پایینش یه گل بزرگ بود با نگین زمرد یشمی...
گردنبندشم دقیقا شکل گوشوارها بود... نگین زمرد برق خاصی داشت که خیلی زیبا بود
انگشترشم ست خودشون بود
این سرویس رو برداشتم با سه تا النگو خوشگل نقلی که دستم خالی نمونه
بعد حساب کردن اینا که خیلی تو پاچه سپهر رفته بود از مغازه اومدیم بیرون
بعدشم رفتیم یه کت و شلوار سورمهه ای و پیراهن سفید برای سپهر برداشتیم با کراوات سورمه ای
یه کوچولو وسایل ارایشی ام خریدم و رفتیم سمت خونه
: خب سپهر حالا این عروسی کی هس؟ / فردا / فردا؟؟/ اره واجبه بریم وگرنه خوشم نمیومد بریم عروسی /
دیگه چیزی نگفتیم تا رسیدیم خونه
خسته رفتم حموم و تاپ شلوارک سفید پوشیدم
حوصله نداشتم برم ناهار درست کنم دیدم سپهر از اتاقش اومد بیرون و روپوشش دستش بود سوئیچش برداشت و گفت من میرم بیمارستان شیفتم تا فردا ظهره منتظرم نباش / باشه / اونم درو قفل کرد و رفت
آهی کشیدم و خواب رفتم...
وقتی بیدار شدم 5 عصر بود!
برای شام سالاد الویه درست کردم و خوردم و یکم درس خوندم و خواب رفتم دوباره...