شنیدم ک گرفتار شدی دل سپردی و برای دیگری یار شدی بعد دل کندنت از من دلت آرام گرفت؟
خوب شد زندگیت؟
یا ک بدهکار شدی؟
بی تو اینجا خبری نیس بجوز غصه درد
حال خوش بودی و رفتی و دل آزار شدی بودنت پنجره ای باز ب رویا ها بود
ناگهان پنجره را بستی و دیوار شدی عشق را با طمع منطق خود تاخت زدی تا نهایت ب دلت سخت بدهکار شدی تو خودت خواستی از قصه ی من پر بکشی پس نگو کار خدا بوده و ناچار شدی حسرت یار تو بودن ب دلم ماند اخرین خاسته ام قسمت اغیار شدی من ک در حد پرستش ب تو دلبسته شدم من چه کردم ک تو اینگونه جفاکاری شدی؟
پشت کردی ب من ای ناز غزال غزلم
شیر را پس زدی و طعمه کف تار شدی؟ حیف صد حیف