تا به خود اصلی ام برگردم
نمیدانم چقدر زمان لازم است...
انگار سال هاست در کوچه های دورِ خویش گم شدهام؛
در ازدحام صداها ، در هجوم بایدها ،
در نقابی که هر روز بر چهرهام نشاندهام
تا مبادا کسی بفهمد
چقدر دلم ،
خسته است.
دلم برای آن «منِ» ساده
که بیهیچ واهمهای میخندید،
تنگ شده است ...
نمیدانم چقدر باید راه بروم
تا دوباره به آغوش خویش برسم؛
چقدر اشک باید بریزم
تا غبار این روزهای سخت
از آینهی روحم پاک شود.
کاش خدا
نظری کند بر احوال دل ما...