پارت 32!
حدود نیم ساعت با مامان صحبت کردم و گریه کردم
بزور تماس و قطع کردم چون میترسیدم سپهر بیاد یا بفهمه
با همون صورت قرمز اشکی و موهای ژولیده رو مبل دراز کشیدم و خوابم برد...
نمیدونم ساعت چند بود با صدای باز شدن در از خواب بیدار شدم سپهر اومده بود
خواب الو نگاش میکردم که با دیدنم تعجب کرد خواب الو به لحن طلبکار گفتم : چیه ///
نیشخندی زد و گفت : قیافت چرا اینجوری شده؟ / تازه یاد صورت گریه ایم افتادم دستی به صورتم کشیدم و آروم گفتم : هیچی/ سپهر رفت تو اتاقش و لباساش عوض کرد و اومد تو حال کنارم رو مبل نشست
نگاه ساعت کردم 12و نیم بود
از اینکه این وقت شب باعث شده بود بیدار شم ازش متنفر شدم که گفت : گریه کردی بهار / هیچی نگفتم که گفت : چرا گریه کردی / باز هیچی نگفتم که دوباره گفت : با توام / از کوره در رفتم گفتم : آره اصلا گریه کردم بخاطر توعه بی همه چیز که زندگیمو نابود کردی / بعد دوباره با صورت اشکی رفتم تو اتاقم و درو محکم بستم
ازش متنفر بودم
تا ساعت 12 نیم شب منو تو این خونه تنها گذاشته بود و معلوم نبود خودش با کی عشق و حال داره
چشمام کم کم رو هم رفت و خواب رفتم
فردا صبح وقتی بیدار شدم اینقدر بدنم کرخت و کوفته بود که سریع رفتم حمام
تو وان آب گرم دراز کشیدم
حالم کمی بهتر شد
سریع خودمو خشک کردم و لباسام رو پوشیدم
تیشرت و شلوار راحتی رنگ آبی
موهامو باز گذاشتم و رفتم تو حال سپهر همون طور رو مبل خوابش برده بود تلویزیون ام برای خودش روشن بود کنترل رو برداشتم و تلوزیون رو خاموش کردم ساعت 9 صبح بود
دلم براش سوخت نمیدونم چرا تو خواب خیلی معصوم میشد
یه پتو راحتی برداشتم و انداختم روش آهسته رفتم تو آشپزخونه و چای ساز رو روشن کردم
و نیمرو درست کردم و خوردم
حدود 1 ساعت بعد سپهر از خواب بیدار شد
داشتم به گلا آب میدادم که طرفم سلام کرد منم جوابشو دادم و لبخندی به روش زدم
مطمعنن اونم از رفتار های من تعجب میکرد
هردومون یبار باهم خوب بودیم یبار از هم متنفر می شدیم
برای خودش چای ریخت و انگار تو فکر بود