2777
2789

بگو

خدا جونم خیلی دل تنگ روزهایم ک اصلا قدرشونو ندونستم بیرون رفتنهای بی دغ دغه دورهمی های دوستانه اخ چه روز های داشتم هرروزم تنوع بود ولی متاهلی ک فک میکردم خیلی خوب میشه دقیقآ بر عکس شد ن تفریحی ن بیرون رفتنی خستم دل تنگ مجردیم😭😭😭

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

سال 401 به اجبار مادرم با پسردایی مادرم عقد کردم 9 سال ازم بزرگ تر بود و من 14 سالم بود🙂💔

پدربزرگ مادربزرگ پدریم پدرمو پُر میکردن اونم میومد کتکم میزد نمیذاشت لباس خوب بپوشم صورتم اصلاح نکرده بودم و پیشونیم پر مو بود بابام میگفت حجاب کن منم میکردم ولی چون پیشونیم مو داشت فکر میکرد موهای سرمه و جلوی بقیع کتکم میزد😭💔 واسم لباس نمیخرید نمیذاشت با همکلاسیام صحبت کنم نمیذاشت از در خونه برم بیرون حتی میرفتم از پنجره بیرون نگاه میکردم میگفتن دوست پسر داری و نذاشتن دیگه برم لب پنجره

مادرم گفت بیا با این ازدواج کن خیلی پسر خوبیع برو راحت شو از دست پدرت من راضی نبودم اما کم کم راضی شدم که برم و از دست پدرم راحت بشم

منتظر بودیم سربازیش تموم بشه تا بیاد خواستگاریم

تو اون دوران تو پیج اینستاش دیدم با یه دختره عکس میزاره

به مادرم گفتم و اونم به پسره گفت ولی گردن نگرفت

مادرمم میگفت ازدواج کنه خوب میشه الان مجرده

از اونجا من دوباره ناراضی شدم و گفتم نمیخوامش

پدرمم راضی نبود چون نه خونه داشت نه ماشین و نه خانواده درست حسابی

مادرش ادم حسابی بود ولی فوت شده بود

خلاصه اومد خواستگاری و من همچنان ناراضی بودم ولی بله رو گفتم و بهش دلبستم همون موقع

تا یه ماه اول خوب بود

موهامو شونه میکرد بند کفشمو میبست بهم توجه میکرد خوش اخلاق بود

مادربزرگ پدریم یه روز اومد به مادرم گفت پسره چقدر سادس🙂 چون باهام خوب بود میگفت پسره سادس خدا لعنتش کنه یه هفته از حرفش نگذشته بود که روی واقعی شو نشونم

کتکم میزد بی دلیل به حد کشت

راجب اکساش و شکست عشقی که خورده بود صحبت میکرد

بعد عقد فهمیدم روی دستش اسم اکسش تتو زده بود

پدرش بهم بی احترامی میکرد میگفت ج ن ده ای 💔و این هیچی نمیگفت یه مدت با پدرش قطع رابطع کرده بودم ولی اون اصلا براش مهم نبود

فهمیدم خیانت میکنه رفتم درخواست طلاق دادم

مهریمم گذاشتم اجرا

فهمید مهریه میخوام بگیرم اومد التماس میکرد قبلش اصلا یه پیام نمیداد

خلاصه منه احمق با اینکه فهمیدع بودم زمانی که قهر بودیم با اکسش تو رابطه رفته بود و رابطه ج ن سی هم داشت بازم بهش برگشتم

مشاوره رفتیم یک جلسه اونم گفت اره من زنمو تاحالا کافه نبردم بیرون نبردم حتی براش تاحالا کادو نگرفتم گفت دیگه میخوام خوب بشم

بعد اشتی مون منم رفتم خونه پدرش اشتی کردم با اینکه اون فحش داده بود ولی باز من رفتم بخاطر شوهرم چون ناراحت بود

خوب شده بود

برای اولین بار منو برد بیرون بهم غذا داد اونم یه بار فقط

رفیق بازی شو کمتر کرد کتکم نمیزد

ولی بازم بعد یک ماه بدتر از قبل شد

هرشب تا دو شب بیرون با رفیقاش بود منو کتک میزد

و فهمیدم بهم دوباره خیانت کرد و گفتم میبخشمت و قسمش دادم به خاک مادرش که اگه دوباره خواست خیانت کنه خودش بره درخواست طلاق بده

بعد دوماه اومد گفت من دیگه نمیخوامت هرچی گفتم بچع بازی در نیار گریه کردم التماسش کردم گفت نه طلاقت باید بدم

اومد به پدرم گفت دخترتو نمیخوام فقظ طلاق

وقتی رفت پدرم زد زیر گوشم گفت من داشتم طلاق تو میگرفتم ولی برگشتی بهش الان آبرومو بردی این اومد میخواد طلاقت بده

خلاصه من هرچی پسره رو التماس کردم اصلا جوابمو نمیداد خیلی سخت بود خیلی هرشب گریه میکردم تا صبح

چندماه گذشته بود و چون به سن قانونی نرسیده بودم نمیتونستم من درخواست بدم باید اون میداد

اونم میگفت وقت ندارم

خوب شده بود برای اولین بار منو برد بیرون بهم غذا داد اونم یه بار فقط رفیق بازی شو کمتر کرد کتکم نمیز ...

ای وای

خدا جونم خیلی دل تنگ روزهایم ک اصلا قدرشونو ندونستم بیرون رفتنهای بی دغ دغه دورهمی های دوستانه اخ چه روز های داشتم هرروزم تنوع بود ولی متاهلی ک فک میکردم خیلی خوب میشه دقیقآ بر عکس شد ن تفریحی ن بیرون رفتنی خستم دل تنگ مجردیم😭😭😭

بعدش چیشد

خدا جونم خیلی دل تنگ روزهایم ک اصلا قدرشونو ندونستم بیرون رفتنهای بی دغ دغه دورهمی های دوستانه اخ چه روز های داشتم هرروزم تنوع بود ولی متاهلی ک فک میکردم خیلی خوب میشه دقیقآ بر عکس شد ن تفریحی ن بیرون رفتنی خستم دل تنگ مجردیم😭😭😭

یکی از اون شبا رفتم تو تخت و حالم بد بود از حرف مردم و این جدایی تلخ

داشتم گریه میکردم ساعتم 11 بود که روی تخت رفتم

دیگه ساعتو ندیدم ولی زمان زیادی گذشته بود

گفتم خدایا هستی منو میبینی؟ اگه میبینی یه کاری کن حالم خوب بشه دیگه بهش فکرنکنم از دلم بره بیرون گفتم خدایا من واقعا میخوام فراموشش کنم خیلی آسیب دیدم

یهو صدای اذان اومد😭😭 به بزرگی خدا قسم همون لحظه گریم بند اومد دلم آروم شد همه غم و غصه هام از بین رفت الانم با گریه دارم مینویسم

از اون شب دیگه شوهرم برام مرد دیگه اصلا برام مهم نبود دقیقا بعد یه مدت دوباره پیام داد بلاکش کردم

برای طلاقم درخواست نمیداد نامرد

ولی بعد چندماه با پدرم تماس گرفت گفت بیاین دادگاه

رفتیم یه دختره با خودش آورده بود زنش نبود صیغش هم نبود دوست دخترش بود ولی خونه پدره پسره شبا میخوابیدن .....

دختره رو اورد که من بسوزم ولی به جان مادرم برام مهم نبود چون دیگه واسه من مرده بود اون ادم

هر سری که میرفتیم دختره رو میاورد


منم مهریه بخشیدم که توافقی و زود جدا بشیم سر دوماه جدا شدم و راحت


هیچی ازش نگرفتم انگشتری که خریده بودم دادم بهش


بعد طلاقمون دختره رو سریع عقد کرد


پدر دختره مخالف بود و دختره رو از خونه انداخته بود بیرون


دختره تو خیابون تو مغازه مردم میخوابید حتی دخترعموی پسره بهم گفت همه میگفت دختره خراب و هرجاییه


دختره رو عقد کرد کلا اینو از اون شهر برد خونه اجاره کرد و حتی پسره پدر خودشو ادم حساب نمیکنه فقط زنش براش مهمه


حالا موقع من نه خونه اجاره میکرد نه جلوی پدرش ایستاد


زنشم الان بارداره زود باردار شد بچشم پسره


هیچوقتم نفرینش نکردم و کسی راجبش حرف بزنه میگم ما تفاهم نداشتیم دلیل نمیشه بدشو بگی


هیچ حسی بهش ندارم نه دوسش دارم نه ازش بدم میاد

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
توسط   نخودی_سابق  |  1 روز پیش
توسط   setin98  |  2 روز پیش