همین الان که این تاپیک روزدم قلبم بشدت دردمیکنه
۵ سال باهم بودیم اون وقتی اومد با من هییچی نداشت تازه میخاست بره سربازی( من از قبل یه ازدواج ناموفق داشتم) ولی یه ادم خاکی بودم که تاقبل از اون باهییچ کس دوست نشدم سه ماه دنبالم بود تا عاشقش شدم از هر لحاظی ازش سرتر بودم ولی من عاشق صداقت ومعرفتش شدم
اونقدر بهم وابسته شدیم که یکساعت صدای همو نمیشنیدیم گریه میکردیم توی دوران سربازیش باجون ودلم منتظرش وایسادم شبا توزمستون میرفتم توخیابون تابراش شارژ وبسته بخرم سربازیش تموم شدیه ادم الاف وبیکار بود دوبارم تموم تلاشش روکرد که بیادخواستگاریم اما خانوادش بشدت مخالف بودن هربار ک میخاستم برم میگفتمتادیرنشده جدابشیم اما اون میگف خودمومیکشم
تموم خیابونای این شهر روپیاده باهاش راه رفتم حتی بهش نگفتمیه ادامس بخر برام
همین که میخاستیم نامزدکنیم خانوادش اونو با هزار نقشه فرستادن یه شهر خیییلی دووور بهم گف بخدا برگردم مال خودمی تنها کسی که حق داره جلوماشینم بشینه تویی تو اوبدترین روزای من باهام موندی چندماه طول کشید اون همونجا وایسادوکم کم پیشرفت کرد و پولدار شد
۲۵ آذر ۱۴۰۵ از همه جا بلاک وانفالوم کرد و بایکی دیگ عقدکرد برای یکی دیگ طلا خرید یکی دیگ رو گذاشت جلو ماشینش .....شماره هاموپاک کرد وبابی رحمی تمام ترکم کردشاید کسی باور نکنه ولی ۲۰ کیلو وزن کم کردم روانی وپرخاشگر شدم ۱۵ روز اول هیییچی نخوردم خون گریه میکنم ۷ ماهازخودممتنفرم احساس بی ارزش بودن و پوچی بهمدست داده و ازهمه زده شدم ۷ ماه توخونه خودمو حبس کردم و پیرشدم واقعا یه آدم چقدر میتونه پست و کثیف باشه که همچین کاری بکنه هنوزم باورم نمیشه وهرشب خون گریه میکنم
نظرتونچیه؟