حپارت💚 🐛
سپهر یکم از بطری آب خورد و گفت : پاشو بریم سمت ماشین / بزار بستنیمو بخورم / کلافه نگاهشو ازم گرفت که با یه دختره چشمشون بهم افتاد انگار هردو تعجب کردن
دختره با خوشحالی اومد طرفمون و گفت : به به آقای دکتر بد اخلاققق چطوریننن/ سپهر خندید و گفت : سلام خانم دکتر ممنون شما خوبین / به لطف سخت گیریای شما بله / بعد جفتشون خندیدن منم با تعجب نگاشون میکردم که دختره چشمش به من افتاد
سوالی نگاه سپهر کرد که سپهر هول شد و گفت : بهار همسرم هستن/ دختره دهنش باز مونده بود لبخندی زد و گفت خوشبختم عزیزم / منم همون طور بستنی دستم بود با چهره تعجب زده گفتم : ممنون منم / دختره لبخند ی رو لبش اومد با دیدنم و رو به سپهر آروم گفت : میترا میفهمه؟/ با شنیدن حرفش سرمو پایین انداختم که سپهر گفت : فضولی ممنوع ببینم تو مگه فردا آزمون نداری اینجا چکار میکنی / دکتر رر دارم میرم بیمارستان. بخدا این روزا یه روز آروم ندارم / خب برو به کارات برس / همیشه گند اخلاقی / باشه بزار استاد یوسفی رو ببینم / نه دکتر غلط کردم / جفتشون خندیدند و دختره بعد خدافظی رفت
سپهرم رو بهم گفت : پاشو بریم / از رو صندلی پاشدم و سمت ماشین رفتیم
مستقیم رفت سمت خونه