پدرم چون خواهر کوچیکترم خواستگار داشته و من ندارم بهم پیر سگ بدرد نخور میگه خرجمو نمیده و بخوام از خودم دفاع کنم که این حرفارو بهم نزنه دائم تهدید به مرگم میکنه
یبار تو گروهای ازدواج رفتم آگهی گذاشتم شاید کسی پیدا بشه بتونم ازین خونه برم ولی یه حروم زاده هایی اومدن که میدیدم مناسب نیستن جوابشونو نمیدادم بعدش عکس زناشونو میفرستادند میگفتن ما فقط برا سواستفاده میخواستیم
سرکار که میرم سر ظهر ساعت ۳ بعد از ظهر خودم تنها پیاده برمیگردم چون اون تایم تاکسی نیست اکثرا و اسنپم هزینشو ندارم
بعد همین ادم ساعت ۷ بعد از ظهر هرروز آخوند مسجد رو میبره مسجد از در خونشون و نماز میخونن و برمیگردونه شبم از خدا و پیغمبر حرف میزنه و میگه چون شماها نماز نمیخونید فاسدین من گیر و گور تو کارم پیش اومده بیکارم و مردم سرم کلاه گذاشتن و تو این خونه هیچی پیدا نمیشه
اونجاش بده وقتی گریه میکنی میبینی هیچکس رو نداری بدتر بی طاقت میشی و فکرای خطرناک میاد تو سرت چون نمیدونی تا کی قراره اینطوری باشه و انگار خدایی وجود نداره حواسش بهت باشه و هیچ وقت قرار نیست شنیده بشی