رفتم خونه مادرشوهرم میگه یه چی بگم ناراحت نمیشی میگه این مانتو نپوش عین گداها شدی بعد شوهرم رو صدا میکنم میگم بیا مامانت به میگه اینو نپوش عین گداها شدی مادرشوهرم خودش میدونه که شوهرم درست حسابی کار نمیکنه وپنج ساله برام مانتو نخریده بعد شوهرم میگه پول بده براش بخرم تو مگه نمیدونی من پول ندارم میگه من با تو حرف نزدم به تو ربطی نداره من با عروسم بودم شما جای من بودید چیکار میکردید