سلام خانمای گل امید وارم حال دلتون خوش باشه
خانم هستم 19 سالمه متاهل داری یک فرزند یک ساله
دو ساله که ازدواج کردم من ساکن اهواز هستم همسرم قم من وام ازدواجم در اهواز فروختم و تا الان درگیرش هستم هی باید برم بیام وقتی فروختم سن قانونی نداشتم بابام سر پرستم شد فروختم من تنها فرزندی که توی این خانواده اینقدر زجر کشیدمم از همه لحضاز خانوادم بین ما فرق میزاره خیلی توی زندگیم با خانوادم سختی کشیدم برعکس برادر خواهرم الان من بچم اومدیم اهواز برای وام از وقتی اومدم مامانم همش منو با بقیه مقایسه میکنه حرفای بد میزنه مثلا خواهرم چیزی میگه بهش میگه اره عزیزم من بگم میگه گوه نخور مثلا داداشم تازه جوری منو زد مامانم میخنده هیچی نمیگه همش بهم تیکه میندازن خیلی خیلی با من بی احترامی میکنن بابام هم همینطور مجبور بودم بمونم چون بابام سفته داده الان همه رفتن بیرونن زده بسرم ول کنم برم خونم