خواهرم بچه شوهرش اینا خونمون دعوت بودن همه تو خونه بودن.
ماهم یه انباری تو حیاط داریم که به خونه چسبیده وقتی مهمون جز خودمون داشته باشیم اونجا غذا درست میکنه منو خاهر زادم تو حیاط نشسته بودیم یهو دیدم تو انباری صدا شد یه سایه یه چیز سیاه افتاد تو حیاط ترسیدم خاهر زادم بغل کردم فرار کردم تو خونه دیدم همه نشستن