من از رفتنت نمیسوزم،
از این میسوزم
که تو با تمامِ ادعایت،همان کسی شدی که زخم زد و راحت گذشت.
دلم سنگین است،
نه از نبودنت،از فکری که هنوز گاهی یقهی شبم را میگیرد؛
اینکه چطور کسیکه روزی آرامشم بود،
خودش دلیلِ این همه آشوب شد.
بغض دارم،
از آن بغضهاییکه نه با گریه کم میشود،نه با سکوت؛
فقط میماند گوشهی دل و هر بار آدم را از درون میشکند.
تو حرمتِ یک احساس را شکستی،
اعتمادم را له کردی و رد شدی انگار نه انگار پشت سرت
یک دل مانده که داشت با تمامِ سادگیاش تو را باور میکرد.
من ناراحتم،
خیلی بیشتر از چیزیکه از بیرون معلوم است،اما این درد
قرار نیست مرا به خواهشِ برگشتنِ تو بکشاند.
کسی که بلد بود اینطور بیرحم دل بشکند،
لایقِ ماندن در قلبِ من نبود.
حالا ماندهام با یک مشت خاطره،یک بغضِ کهنه،و دلی که دیگر مثل قبل نمیتپد،
اما همین دلِ شکسته هم
خوب میداند آدمی که نارفیق از آب درآمد،
ارزشِ جنگیدن نداشت.