اصلاً نمیدونید دلم برای اون دوران بچگی چقدر تنگ شده! قدیما چقدر ساده بودیم، نه؟ یادش بخیر... مثلاً اون موقعها که میرفتیم دکتربازی! فکر کن، مقنعه مامان رو میبستیم جای روپوش، با یه خطکش میافتادیم به جونِ هم، میخواستیم مریض درمان کنیم! اصلاً هم نمیدونستیم دکتر یعنی چی، فقط دوست داشتیم اون حسِ بزرگتری رو تجربه کنیم.
حالا دکتربازیاش به کنار، اصلاً اون دورانِ «سیژنبُزی»هامون یادته؟ چقدر با دلهره و خنده دنبالِ همدیگه میدویدیم که مثلاً گیر بیفتیم! اون هیجانِ بیدلیل، اون نفسنفس زدنهای از سرِ شوخی... الان که نگاه میکنم، میبینم چقدر اون لحظههای بیخیالی و بازیگوشیهای بچگونه الان واسمون خاطرهانگیز و دور شده. واقعاً کاش میشد یه چند ساعت برگشت به همون روزا که بزرگترین غصهمون فقط تموم شدنِ وقتِ بازی بود، نه؟»