بابام ده سال با عموم قهر بود حالا اونا اومدن خواستگاری میخاد آبجیم با پسره بره بعدشم سر من هی میگفت به درد نمیخورن حالا آبجیم میخاد بده به اونا خیلیم پولدارن فقط با من لج داشت شانس من بیچاره داد یه آدم فقیر و بداخلاق شوهر من فقیره مثل اونا پولدار نیست جشن عقد ساده و اشغال گرفتن واسه من حالا بهترین جشن برا اونا میگیرن خانواده من هیچوقت به شوهرم توجه نکردن یه جمعه مامانم نگفت شوهرم بیاد خونمون عزت نذاشت ناراحتم خیلییییییی
شوهرمم ناراحته اصلا دلش نمیخاد اونا بیان خواستگاری
شوهرم پسر عمه ام میشه
خلاصه ک خانواده من چشم شون پول کور کرده